(در ارتباط با پست قبلی) در ابتدای این پست واجب می دونم از همه دوستانی که به من لطف داشتند و با نظرات مملو از محبتشون به من دلگرمی دادند تشکر کنم .
صدای یکنواخت ساعت بیدارم کرد . ساعت دیجیتال مربعی شکل که سگش می ارزد به این ساعت های قدیمی که ضربه ای بودند و راه تمام سلول های مغز انسان را از بر بودند . با هزار بد و بی راه به زمین و زمان از خواب بیدار میشم . باید ساعت 7 صبح سر کار باشم ، به طرف آشپزخونه نمیرم ، یک راست میرم سر وقت لباس های بیچاره که هر روز مجبورند با من همراه باشند . هم من از این لباس ها خسته شدم و هم لباس های بیچاره ی من دیگر حوصله این همه روز مرگی را ندارند . به هر حال به هزار زور و زحمت از خونه بیرون می زنم . در را آهسته می بندم که اهل خونه بیدار نشند . امیر محمد مدرسه نرفته و خوابیده . از این آنفولانزاهای جدید گرفته و یه جورایی مدرسه را هم به این بهونه پیچونده .
تمام راه با خودم حرف می زنم ! به کفشهای واکس نخوردم نگاه می کنم که از هم جلو می زنند و دوباره عقب می افتند !
وقتی وارد اداره میشی باید به دستگاه کارت خوان هم اعلام حضور کنی . یعنی یه جورایی از هزار تا مدیر و رئیس هم باید بیشتر هواشو داشته باشی . به هر حال هر چی باشه آخر ماه پرینت ورود و خروج دستگاهه که فیش حقوقی ما بیچاره ها را رنگین می کنه . البته اگر هزار جور قسط مختلف اجازه نفس کشیدن بدند و به قسمت دریافتی روی فیش مجالی برای عرض اندام !
باز هم یک روز کاری شروع میشه و آدم هایی که جلوی تو مثل غول چراغ جادو می ایستند و تو مجبوری پشت میزت و از نمای پایین به اونها نگاه کنی . اینجا جاییه که همه بدون استثناء به دنبال حل و فصل کار خودشونند و کاری به حال و احوالات تو ندارند . به قول معروف آن چهار پای معروف که از پل گذشت بدون خداحافظی در را می بندند و کلی هم به تو می خندند !
ساعت اداری تمام شده و کلی نامه بایگانی نشده روی میز من جمع شدند . همه آنها را با بی نظمی خاصی توی کشو میذارم و همه چی رو به فردا حواله میکنم .
خسته و کوفته به فکر اینم که الان توی خونه دراز میکشم جلوی تلویزیون و استراحت می کنم . زنگ در را میزنم . امیر محمد با قیافه رنگ پریدش در را باز میکنه . یه نگاه به من میکنه و میگه سلام . وقتی ازش می پرسم که چه خبر ! با همون حالت معصومانه به من میگه که " خبری نیست ، فقط چاه دستشویی خونه خراب شده !
تلفن این یارو که فنر میندازه رو میگیرم ولی آنتن نمیده که نمیده !
تمام شب به رفتن به مسجد و دستشویی بردن بچه گذشت ! بعضی وقت ها میشه که میخوای کله ی بچه ی خودتو بکنی و فکر کنم این خیلی حس بدیه !
و دوباره . . . صدای زنگ ساعت دیجیتالی مربعی شکل که سگش می ارزد به این ساعت های قدیمی !
1 - تا حالا شده خدا بدون اینکه آمادگیشو داشته باشی یه سیلی محکم بخوابونه زیر گوشت و تا به خودت بیای دومی را هم بزنه طرف دیگه صورتت !؟ یعنی یه حالتی که نفهمی از کجا خوردی و برای چی خوردی !؟
2 - من چند روزیه که تو همون حال بعد از سیلی محکمم که حالم را حسابی جا آورده . یه دوستی می گفت " خلق الانسان فی الکبد " نمیدونم درست نوشتم یا نه ولی معنیش میشه " و خداوند انسان را در زجر آفرید "
3- اتاق عمل یا بهتر بگم پشت در اتاق عمل جاییه که خداوند یکتا نصیب هیچ بنده صالح و نا صالح خودش نکنه !
4- بعضی وقت ها توی همه ی گرفتاریها و تو اوج بد حالی و ناراحتی ، خدا یه چیز خوب یا یه فرصت خوب بهت میده که فکرشو هم نمی کنی ! و به من این فرصت را داد تا بیشتر دلگرم باشم به خوب شدن حال مادرم توی روز های آینده .
5 - از شکر خدا غافل نشیم ! سلامتی نعمت بزرگیه . وقتی توی راهروهای بیمارستان قدم بزنید و گذرتون به آدم ها ی منتظر پشت پنجره بخش "مراقبت های ویژه" بیفته با من هم نظر خواهید شد !
6- روی پدر و مادرتون را در اولین فرصت ببوسید !
در آن هنگام فرمودش که آن درختی است از درختانی که میوه هایش برای خوردن آفریده نشده اند و تنها وسیله ای هستند برای رسم تقدیر . تقدیری که در انتظار بود و آدمی از آن بی خبر. و ابلیس فرشته ای بود مقرب تر که انتخاب گردید برای هدایت انسان به بی راهه هایی که خود جزو تقدیرند و انسان اندک توانی بر دخل و تصرف در آن دارد . ابلیس بود که بر انسان سجده ننمود و آتش را بر خاک برتر دانست و فرمود از هر سو انسان را فریب خواهد داد . از مال و ثروت فراوان که تو را از خود دور ببیند تا هوس . پس ابلیس وفای به عهد نموده و آدمیزاد هر روز دست به خلق چهره ای جدید از خود می نماید .

کافه پیانو کتابی بود که خوااندم و لذت بردم از این همه استعداد نویسندگی در شخص آقای فرهاد جعفری و با خودم چندین بار تکرار کردم که این آقای جعفری تا حالا کجا بوده که من ایشان را نمی شناختم . اما ایشان خود را به من معرفی کردند . با صحبت هایی که در حمایت از کاندیدای محبوبشان کردند . نمیخواهم درباره اتفاقات چند وقت اخیر صحبت کنم چرا که حال و حوصله اش را ندارم . اما اختلاف عقاید یک انسان با شکل و فرم نوشته هایش مرا به تعجب وا می دارد . نمی دانم این کتاب را باید به دیگران توصیه کرد به خاطر خوب بودنش و یا اینکه بهترین راه همانی بوده که خیلی از دوستان انجام دادند و "کافه پیانو " های بخت برگشته را که تعدادشان کم هم نبوده به نشر چشمه پس فرستادند .
یک تصویر سیاه و سفید از گذشته های نه خیلی دور ، یک موسیقی از آلبوم های خیلی دور بنان ، صندلی ای که در کنار پنجره ی نیمه باز تاب می خورد و پرده هایی سفید که با باد میرقصند . عصای چوبی ای که تاب ایستادن ندارد و دیگر کسی را نمی بیند که با دستان پر چین و چروک استقامتش را بسنجد . این هایی که می نویسم نه شعر است نه چند خط یادداشت . این ها تصاویر زیبای یک حقیقت است . حقیقت زمان در حال گذر و حقیقت ترک کردن و نبودن . راز یک موسیقی قدیمی که فریاد می زند تا بودن صاحب اثر را در روزگاری دور یا نه چندان دور ثابت کند . یک کتاب ، یک تصویر و یا یک صدای خوب که بودن یک انسان را به آیندگان ثابت می کند و یک حس خوب . پاتوقی بوده آن جا . همان صندلی چوبی کنار پنجره . برای او که فنجان قهوه را در دست می گرفته و به هوای بارانی نگاه می کرده و به او گوش میکرده که از الهه نازش برای آینده می خوانده و حالا .. .
تابستان فصل گرمی بود که شب های خنک آن به این سادگی ها از یادم نمی رود. همان نسیم خنک که نمی دانم آن حس دل نشین را از کدام طرف می آورد و آن سنگریزه های کوچک کف پارک که زخمهای روی زانو و زانوهای سیاه رنگ بعد از ظهر تابستان را به ما هدیه می داد . دویدن دور پارک دایره شکل و دوچرخه های کوچک و بزرگ که شاید باورکردن آن سخت باشد که نزدیک به ده تا دوچرخه توی یک آسانسور جا می گرفت و پایین می آمد . فوتبال در راه پله ها که یک دروازه اش آسانسور بود و دیگری ورودی راه پله ها ، زمینی که دو دروازه اش با یک زاویه نود درجه از هم قرار داشتند و آنقدر زمین کوچکی بود که شمارش گل ها به آسانی از دستمان در می رفت . کارت بازی که تازه رواج پیدا کرده بود و یادش به خیر که سر این پیراهن اینتر میلان رونالدو که آبی بود یا سیاه چقدر قهر نمی کردیم . خریدن بستنی پاک کاغذی که دیگر هیچ کجا پیدا نخواهد شد . راهرو های آب پاشی شده که هر همسایه ای روبروی خانه همسایه دیگر را هم آب پاشی می کرد و آن دیواره های راهرو که چانه رویش قرار می گرفت و چشم ها بچه هایی را دنبال می کرد که از آن بالا خیلی کوچک بودند و سرسره را بالا و پایین می کردند. فقط بچه ها می فهمند که چرا لذت پا برهنه شدن و بالا رفتن سرسره از روی صفحه داغ آن بیشتر از بالا رفتن از پله ها بود .
چیزی که مهم بود سادگی بود ،سادگی دوران کودکی و نوجوانی . شب هایی که شاید هر کداممان خداحافظی را از روی اجبار می گفتیم و خدا خدا می کردیم که صبحی در کار نبود و صبح هایی که در انتظار شب خنک و پیاده روی بزرگترها در پارک ، می ماندیم . و پایان فصل تابستان فصل مدرسه بود و آن حس خوب و بد که نوشتنشان پاییز می خواهد .
و یاد این زیباهی ها ، دلیل زیبایی هم می خواهد ، مگر نه !؟
داشتم از پله ها پایین می رفتم . راهروی تنگی که با چند تا پله می رسید به یک انباری پر از گرد و خاک . وقتی رسیدم پایین سرفه ام گرفت . در را به هزار زور و زحمت باز کردم و رفتم داخل . صندوقچه چوبی قدیمی را با کلید مخصوص خودش که باید یک قفل قدیمی را باز می کرد باز کردم .یک مشت کاغذ که رنگشون کم کم داشت به زردی میزد را از داخل آن بر داشتم و شروع کردم به خواندن آن نوشته های درهم بر هم که برای من معنای خاصی نداشت .
...
نشانگر موس را بردم روی آیکون زرد رنگ یاهو مسنجر که همیشه در زمان کانکت بودن یک لبخند کامل روی صورتش هست . البته لبخنده با دیسکانکت شدن اینترنت تبدیل میشه به یک چهره خاکستری بی حال . از من یوزرنیم می خواست و پسورد . با هزار زحمت یادم آمد که آنها را یک جایی توی یکی از این فایلهای تکست یادداشت کردم . بالاخره ساین این شدم . خبری از آف هیچ بنده خدایی نبود . رفتم سراغ مسیج آرشیوم که پر بود از یادداشت هایی که رنگشون همان جوری مانده بود . با این که مثل قدیما شیرین نبودن ولی شروع کردم به مرور آنها .
روی نیمکت نشسته بودم و مشغول خواندن روزنامه ای که همین چند دقیقه پیش خریده بودم . سایه ای روی نوشته ها را گرفت ، احساس کردم نوشته ها را نمی توانم بخوانم . معمولاً وقتی مشغول خواندنم زیاد حواسم به دور و برم نیست . کم کم احساس کردم یک نفر به من خیره شده و من را تماشا می کند . نگاهم را از روی آن خبر های بی فایده برداشتم و سرم را بالا گرفتم . از بالا به من نگاه می کردی و من نشسته بودم . یک لحظه احساس کردم که چقدر کم تر از تو ام . لبخند می زدی و آفتاب پشت سرت را نمی دیدی که چشمهای من را کم کم به گریه می انداخت .
آفتاب و خورشید ، یاد نوشته ای افتادم که دیروز نوشته بودم و از پرینتر اداره پرینت گرفته بودم در یک کاغذ کوچک آ5 و گذاشته بودم در جیبم . برای چه ! نمی دانم . ... خورشید از زمین طلب گرما می کرد و ماه در انتهای شب در تاریکی فرو می رفت و زمین چراغی بود برای ماه نشین ها . فقط و فقط یک دریا بود و خبری از کویر پر چین و چروک نبود و باد از سرزمین ... باز هم حواسم به تو نبود . سرم را دوباره به روزنامه برگرداندم و آن کاغذ های روزانه را که به قول یکی از دوستان فقط برای سرگرم کردن است و چه بهتر که وقتت را روی کتاب بگذاری تا روز نامه و هفته نامه و چی چی نامه ، تا کردم و گذاشتم روی نیمکت . برگشتم که به تو سلام کنم اما متوجه نبودم که دیگر سایه ای در کار نیست و تو رفته بودی . شاید هم اصلاً آن جا نبودی .
با تمام سرعتی که می توانستم از جایم بلند شدم و چشم هایم را با دست هایم مالیدم . به اطرافم خیره شده بودم و اثری از تو نبود . دیگر مطمئن شده بودم که خیالی بیش نبوده .
حوصله روزنامه خواندن نداشتم . دفتر چه یادداشتم را از توی کیفم در آوردم و شروع کردم به نوشتن .
... و باد از سرزمین دور ابری را با خود هم مسیر پیدا کرده بود و از خورشید برای او تعریف می کرد . باد ابر را در مسیر خورشید قرار داد و سایه ای بر تکه ای از زمین انداخت . زمین گرمایی داشت که خورشید به آن حسودی می کرد . سایه از روی حسادت خورشید بود و عامل خوشحالی من که ابر را با تو اشتباه گرفته بودم و من نمی دانستم که با نگاه من ابر فراری شد ومن خیره به آفتاب بودم . ..
هفته ی دوم عید امسال که برای من هفته ی تعطیلات بود ( به خاطر اینکه از 29 اسفند تا 6 فروردین شیفت بودم ) همه اش ختم شد به تلویزیون و کتاب و استراحت . کلاه قرمزی 88 و آقای مجری هم لذتی بود وصف نشدنی برای من و هم نسلان من . اما این یادداشت خاطرات عید امسال نیست که بعد از تعطیلات مجبور بودیم در کلاس انشاء بنویسیم و بخوانیم . این یک معرفی نامه است ! معرفی کتاب "شاه کلید " نوشته جعفر مدرس صادقی ، کتابی که در این یک هفته با من همراه بود . نوشته ی زیر نوشته پشت جلد کتاب و نوشته ی زیرین تر گزیده ای است از داستان این رمان 195 صفحه ای که شاید دیگران را هم به خواندن این اثر دلنشین ترغیب کند . ( اگر گذرشان به این وبلاگ افتاد )
دو همشاگردی قدیمی که زمانی هر روز همدیگر را می دیدند و به هم کتاب قرض می دادند و درباره ی کتاب هایی که می خواندند با هم بحث می کردند و گاهی از شدت بحث کارشان به زد و خورد می کشید ، بعد از دبیرستان سال تا سال همدیگر را نمی بینند ( و اگر هم ببینند ، تصادفی ) و راهشان در زندگی از هم جدا می شود : یکی به دنبال گمشده ای می گردد که به هر کسی رو نشان نمی دهد تا با او درباره ی همه چی صلاح و مصلحت کند و دیگری خودش را توی آپارتمان کوچکی حبس کرده است تا رمانی درباره انقلاب بنویسد . دست روزگار پس از سالها آن دو را در برابر هم قرار می دهد : یکی دست از دنیا شسته تا به ایده آل های زمان کودکی اش وفادار بماند و در رمانی که درباره ی انقلاب می نویسد حق مطلب را ادا کند و دیگری به دنبال یک شاه کلید می گردد – شاه کلیدی که تا وقتی که توی جیبت باشد ، همه ی درها به رویت باز می شود .
بخشی از داستان :
... دوباره خندید و گفت (( حالا اگه واقعاًً دلت به حالش سوخته و تصمیم گرفتی که باهاش ازدواج کنی ، بگو . شاید ازدواج به حالش مفید باشه .))
گفتم (( نه بابا . این چه حرفیه ؟ ))
گفت (( ببین . ما پسر بچه ها .. پسر بچه که چه عرض کنم . با این که ما ، جنس ما ، جنس مرد به طور کلی ، جون تو جونش کنن ، همیشه در حد همون پسر بچه س ، بزرگ نمی شه ... ما بچه ها ، بخصوص توی این سن و سال ، یه مرضی که داریم اینه که به یک چشم به هم زدن عاشق می شیم و دلمون می خواد ازدواج کنیم . اولین نفری که به ما روی خوشی نشون می ده عاشقش می شیم و بعد هم دلمون می خواد بگیریمش . این راستش ، به دلیل شرایط اجتماعی ماست ، به دلیل عقب موندگی و محرومیت ماست ، دست خود ما نیست . جامعه ما را هل می ده به طرف یک چنین رابطه هایی . در حالی که در جوامع پیشرفته این طور نیست . هر جوانی با چند تا از هم سن و سال های جنس مخالفش رابطه ی معقول و دوستانه ی معمولی داره و هیچ اتفاقی هم بینشون نمی افته . ما توی این مملکت وقتی که چشممون به یه دختر می افته ، دست و پامونو گم می کنیم و از دو حالت خارج نیست : یا تصمیم می گیریم باهاش ازدواج کنیم یا این که دلمون می خواد بدون مقدمه بریم سر اصل مطلب . ))
با این سخنرانی طولانی ، به یاد سخنرانی دیگری افتادم که چند سال پیش در آمفی تئاتر دانشکده ی هنرهای زیبا کرده بود . ...
از دیگر آثار خواندنی مدرس صادقی می توان به رمان های زیر اشاره کرد :
گاو خونی ( بهروز افخمی فیلمی کسل کننده از این رمان را ساخته است ، که بیشتر به مستند اصفهان شباهت دارد با صدای بهرام رادان ! ) ، عرض حال ، کله اسب ، شریک جرم ، آب و خاک ، من تا صبح بیدارم و دیدار در حلب .
عنوان فیلم و حضور بازیگران محبوب و کار بلد این فیلم در سینمای کمدی ،این روزها حال و هوای سینماها را با استقبال مردم دگرگون کرده است . مسعود ده نمکی به همراه تیمی متشکل از بازیگرانی که بعضاْ تجربه کارگردانی تئاتر و سینما را نیز دارند به دنبال رکورد شکنی قسمت اول این فیلم سینمای جنگ است .

شرکت کردن اخراجی ها ۲ در بخش فیلم های اول و دوم جشنواره فجر و حضور ابراهیم حاتمی کیا در محل فیلمبرداری این فیلم از حاشیه های امسال مسعود ده نمکی و آخرین ساخته اش بود . ضمن اینکه کنار گذاشته شدن " درباره الی" از اکران نوروزی را نیز به اکران این فیلم نسبت داده اند تا اخراجی ها ۲ و حبیب ا... کاسه ساز اکران نوروزی را بی رقیب آغاز کند . هر چند که "بیست " ، "وقتی همه خوابیم " و "سوپر استار" را نباید نادیده گرفت .
همانطور که در ابتدای فیلم توضیح داده می شود این فیلم قصد ورود به حوزه تخصصی اسارت را نداشته است و تنها نمایشگر بخشی از دوران اسارت رزمنده هاست . در کنار اسارت اخراجی ها و هنر مندی بازیگران طناز فیلم ، در سوی دیگر ، فیلم روایتگر داستانی است درباره دزدیده شدن هواپیمایی که خانواده اخراجی ها در آن مسافران مشهد هستند . هواپیما ربایی توسط دو جوانی که قصد اقامت گرفتن در خارج و خروج از کشور را دارند صورت می گیرد . بازیگرانی همچون شهره لرستانی ، جواد رضویان ، شیلا خداداد و مهراوه شریفی نیا در این بخش از داستان حضور دارند .

از بازی خوب حسام نواب صفوی ، میر طاهر مظلومی و مهران رجبی و اخراجیهای قدیمی تر مثل اکبر عبدی ، امین حیایی و ارژنگ امیر فضلی که بگذریم ، افکت های سینمایی استفاده شده در شروع بسیار خوب فیلم و صحنه های پرواز هواپیما از نکات بارز این فیلم است که نشان از پیشرفت ده نمکی در حوزه سینما ست . و اما سخن آخر اینکه هنگام تماشای اخراجی ها ۲ در سینما انتظار فیلمی فراتر از قسمت اول آن را نداشته باشید چرا که با اثری متوسط روبرو خواهید شد که با پایان فیلم خیال تماشاگران از ساخته شدن قسمت سوم نیز راحت می شود تا اولین دوگانه سینمای ایران همچنان ادامه داشته باشد .
سال سال خوبی بود اگر شکیبایی اش نمی رفت .
سال خوبی بود اگر آن یک مشت چرت و پرت را از خودم در نمی آوردم و انگشتانم را با حرص روی کیبورد نمی زدم .
خوب بود اگر سربازیم تمام می شد .
و خوب بود اگر هزاران اتفاق نمی افتاد که جرات نوشتن آنها ندارم .
سال 88 برای من سال سربازیست و گذران وقت .
آرزوی سالی به پاکی سفید و آرامش آبی و سرسبزی سبز را برای دوستان دارم .
عنوان بهترین فیلم از نگاه تماشاگزان جشنواره فیلم فجر ، همیشه دلیلی قانع کننده بوده برای تماشای یک فیلم . حال چه بهتر باشد اگر نام کارگردان فیلم کمال باشد آن هم از نوع تبریزی اش . نام کمال تبریزی برای همه تماشاگران سینما خاطرات خوبی را به همراه خود می آورد . از آخرین فیلم اکران شده تبریزی مدتی است می گذرد و من خوشحالم که این فیلم را در سینما ندیدم و با خریدن نسخه اصلی فیلم و ضرر نزدن به بدنه اصلی سینما در خانه به تماشای آخرین اکران شده استاد نشستم .

سکانس آغازین فیلم خبری از فیلمی جذاب با المان های همیشگی تبریزی میدهد . اما با شروع تیتراژخوب فیلم به گونه ای فیلم نیز پایان میابد و کنایه های مثلاً غیر مستقیم بر سر تماشاگر هجوم می آورند تا تماشاگر از شنیدن آنها ذوق کند . اگرهنرمندی مثل کیانیان و یا حبیب رضایی نبود نمیدانم تا آخر فیلم چه بلایی سر فیلم می آمد .
نمی دانم سلیقه من چقدر با مردم شهرم فرق می کند که آنها عنوان بهترین فیلم را به " همیشه ... " می دهند و من عنوان فیلمی متوسط و دور از شاهکارهای قبلی استاد .
" لیلی با من است " و استقبال بی نظیر مردم از " مارمولک " من را همچنان امیدوار به دیدن کارهای بعدی تبریزی و لذت بردن از آنها نگه میدارد .

چندی پیش همشهری جوانیها به بهانه اکران فیلم " همیشه ... " تیترزدند که " من اصلاح ناپذیرم " . متاسفم که باید گفت که کمال تبریزی هم اصلاح شده است و و نه تنها سینمای ایران به این امر موفق شده است بلکه تماشاگرانی مثل من را نیز به آینده بدبین کرده .
" درباره الی " در جشنواره بیست و هفتم عنوان بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را کسب کرد و کارشناسان سینما را تا جایی به ذوق آورد که لقب بهترین فیلم سال 2008 جهان را به آخرین ساخته اصغر فرهادی دادند ! امیدوارم که خاطره خوش چهارشنبه سوری دوباره تکرار شود و با دیدن این فیلم نه فاصله سطح سلیقه خودم را با مردم اینقدر دور ببینم نه اینکه بخواهم در سینمایی که طرفدار آن بودم بدبین باشم و انتقاد کنم از کسانی که دیگر مثل قبل نیستند .
این یادداشت نه تنها درباره " همیشه ... " بود بلکه درباره فیلمی مثل " سه زن " که با " زندان زنان " منیژه حکمت فاصله دارد نیز صدق میکند و تیغ زن و .... .
به امید روزهای بهتر !

از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خدا ي قادر بي همتا
يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را
شايد درون سينه من بيني
اين مايه گناه و تباهي را
دل نيست اين دلي كه به من دادي
در خون تپيده آه رهايش كن
يا خالي از هوي و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش كن
تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را
تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را
آه اي خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم
از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را
لطفي كن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو
ياري به من بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو
يك شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را
خواهم به انتقام جفاكاري
در عشقش تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را
بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را
راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد
از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا
بانگ پر از نياز مرابشنو
آه اي خداي قادر بي همتا
سراغ از ما نمی گیری .
یا دلت نای تنگ شدن ندارد یا دل تنگی از یادت رفته است .
از خودم برایت بگویم ، سرم شلوغ است . سرم شلوغ است به تکرار مکررات . در ندیده هایم دنبالت میگردم که شاید تو هم در همان حوالی در پی دیدن باشی.
نمی دانم که از افسوس خوردن چیزی حاصل شود یا نه .
پس خیال میکنم که خوشحالم .
خیال میکنم که روزگار از دستم فراری نشده .
پس چه روزهای خوبی بود .
اما روزگاری نبود !
چرا بود . روز ها سر جایشان بودند ولی تو کجا بودی !؟
از تو منظورم خودم بود نه تو .
هر چه بود ، گذشت .
حوصله ی به عقب نگاه کردن ندارم . می خواهم جبران کنم .
روشن دل بی عصا خسته شده از سفیدی دنیای اطرافش .
رنگها وسوسه بر انگیزند . به من حق می دهی !؟
پس کجایی ! ؟
حرفهایم را شنیدی . حرف های دلم بود . حرف های نگفته ای بود که آنها هم خسته بودند از این همه سکون .
پرتابشان کردم به انتهای تاریکی . صدای هیچ بر خوردی نشنیدم . شاید همه ی آنها به بیهودگی رفتند .
هوس بیرون آمدن از یک دنیای تاریک و جا خوردن از دیدن تاریکی تاریک تر آنها را شوکه کرده . حرف هایم را می گویم نه خودم .
من هنوز وقت دارم برای شوکه شدن .
پس کجایی !؟
شنیدی ؟
حرفهایت را بزن . آنها حق دارند این تاریکی را حس کنند .
این یکی را با تو بودم .
من سعی میکنم آنها به بیهودگی نروند . گوشهایم را خوب درس داده ام .
صبر هم به اندازه کافی دارم . از همان روزگار نبوده ، کمی باقی مانده .
من نشسته ام همین جا تا تو بر گردی .
چهره ات را نقاشی می کنم .
سعی میکنم زود تمام نشود . نقاشی و صبر را می گویم .
برای کشیدن یک پرتره باید صبر داشت .
پس کجایی !؟
روزها تمام می شوند ، حقیقت همین است .
در تاریکی مطلق یا سفیدی بی انتها .
زمستان بود و برگ های درختان از همیشه زیباتر .
البته برگ هایی که تا آن زمان توان ماندن داشتند و مانده بودند .
پسر قد کوتاه با کلاه سبز رنگ خودش کنار آتش ایستاده بود و با نگاه معصومش از چوب های نسوخته طلب گرما می کرد .
پاهای کوچکش را روی آتش گرفته بود تا برف کفشهای کهنه اش آب شوند .
پیرزنی که در چگونه بردن خرید هایش وا مانده بود ، از پسرک کمک خواست تا با چرخ دستی کوچکش به او کمک کند .
دوست بزرگترش او را صدا کرد ، شاید می خواست او را منصرف کند که او خودش را به نشنیدن زد و با پیر زن همراه شد .
من کنار نیمکت سفید که برف ها جای من را گرفته بودند ایستاده بودم و به حرکات او نگاه می کردم . خرید های پیر زن با دقت خاصی کنار هم مسافر چرخ دستی شدند . با تمام توان به جا مانده در آن سرما چرخ دستی را حرکت داد و من به این فکر می کردم که حرکت آن چرخ های کوچک ، چرخ زندگی او را می چرخاند .
هر چند قدمی که بر می داشت ، دوستش را نگاه می کرد و به راهش ادامه میداد .
تحمل بوی پا و سنگینی خاموت و اسلحه 5 کیلویی تمام شد .
ورزش های صبحگاهی با ضرب پاههایی که بچه ها نزدند . با آن سرعتی کار کردنهای فرمانده که همش روی اصول بود و شعرهایی که می خواندیم و من دوست نداشتم تمام شد .
سه شنبه های پر از خاطره ، کوله پشتی و چهاربند دوست نداشتنی ، تمام شد .
صبحگاه عمومی و رژه و رژه و ... قدم آهسته و خیلی خوب گرفتن ها و خیلی خوب ندادن ها به گروهان دانشجویی ، تمام شد .
میدان موانع ، پله ، دیوار 4 متری ، نردبان 6 متری تمام شد .
میدان تیر ، اردوگاه بعداز میان دوره که خستگی میان دوره را از تن بچه ها در آورد ، تمام شد .
نگهبانی ، گشتی ، پاسدار خانه ، بی خوابی ها هم تمام شد .
اما خیلی چیزها باقی گذاشت ، یک عالمه خاطره با دوست های خوب ، خط نوری ها و بقیه بچه ها که همشون از من بزرگتر بودند .
چقدر دل گیر بود این روز آخر . تقسیم ، اشک ها و لبخندها .
از همین حالا دلم برای همه بچه های 11 تنگ شده .
تمام شد ولی من باید برگردم به همان جای قبلی .
تمام شد و من خوشحال و ناراحتم .

کم کم باید مطلبی می نوشتم برای خدا حافظی . به هر حال شتری است که چه بخواهید و چه نخواهید یک روز در خانه همه خواهد خوابید ( البته فقط پسرها ) ، هستند کسانی هم که به هزار راه و هزار آشنا ، شتر بد قلق را با لگدی از جلوی خانه می رانند .
سربازی است دیگر . از آن دست خاطرات شیرینی که بعد از تمام شدن ، می شوند بهترین دوران زندگی .
هیچ کس هم دوست ندارد که به آن دوران شیرین باز گردد .
تنها چیزی که باعث می شود من را علاقه مند کند به رفتن ، خارج شدن از حالت بلاتکلیفی است .
در جامعه ما نداشتن کارت پایان خدمت باعث می شود شما در برزخی باشید که کم کم شما را تبدیل می کند به یکی از همان آدمهای خسته که در بیابان نشسته اند و هر از چند گاهی فریاد گوش خراشی می زنند . ( روز حسرت را که دیده اید ) .
به هر حال حداقل تا ۲ ماه دیگر خداحافظ ! ( البته در سربازی مرخصی هم وجود دارد ، الحمد الله ! )
اگر بار گران بودیم رفتیم ، اگر نا مهربان بودیم رفتیم .
التماس دعا .
یا علی .

این یادداشت را می نویسم برای اینکه حس می کنم باید از رضا عطاران تشکر کرد . به خاطر همه سریال هایی که هر سال می سازد و هر سال هم بهتر می شود . با وجود همه انتقادهای موجود باز هم باید از هنر طنز پردازی او قدر دانی کرد .
عطاران طنز پردازی است که بازیگرانش را در میان مردم جستجو می کند و حرکت کردن در میان مردم را به سوار شدن ماشین ترجیح می دهد .
نمی شود از حقیقت پر فروش شدن توفیق اجباری به خاطر حضور درخشان او گذشت ، یا از بازی فوق العاده او در هوو و ... چشم پوشی کرد و او را به خاطر پرداختن به مشکلات اجتماعی مردم مثل اعتیاد و ... متهم کرد و او را با انتقادهای شدید همراه کرد که کار به جایی برسد که خدایی نکرده، تلویزیون از حضور او و سریال هایش محروم شود . بزنگاه به گفته ی خود عطاران سوژه ای بود که او سالها منتظر فرصتی برای پرداختن به آن بود . هر چند که خود او معتقد است که از قسمت پانزدهم به بعد تغییراتی کرد که مطابق میل او نبود !
باعث تاسف است که انتقادهایی که به این سریال می شد از سمت کسانی به گوش می رسید که هیچ شناختی از طنز و سینما نداشتند و عطاران را به ندانستن محکوم می کردند .

با تمام احترامی که برای مهران مدیری قائلم ، مخصوصاً کار آخر او ( مرد هزار چهره ) و بازی های خوب او در دایره زنگی و ... ، رضا عطاران بدون شک بهترین طنز پرداز ایران است که جامعه و مشکلات جامعه خود را خیلی خوب می شناسد .
...
در نظر سنجی سایت سینمای ما ، در میان سریال های پخش شده در ماه مبارک رمضان ، که به عقیده خیلی از کارشناسان ، از سال های پیش خیلی ضعیف تر بودند ( البته به غیر از بزنگاه که یک استثناء بود ) ، بزنگاه رتبه اول ( بر خلاف رتبه چهارمی که صدا و سیما تعیین کرده بود !! ) را با فاصله ای نسبتا زیاد به دست آورد . و بعد از آن روز حسرت با کارگردان ماورایی اش و مثل هیچ کس با اختلافی کم نسبت به روز حسرت ، دوم و سوم بودند و جالب اینجا که گزینه هیچ کدام بالاتر از مامور بدرقه ای قرار گرفت که محسن طنابنده با بازی نسبتا خوب خود ، هیچ کمکی به دیده شدن سریال نکرد .
برای یک بار هم که شده یکی به قولی که داده بود عمل کرد .
ویژه نامه همشهری جوان هم بالاخره از راه رسید . همان شماره ۱۸۳ که همه همشهری جوان خوارها منتظرش بودند . حالا این که خبر چنین ویژه نامه ای را به خوانندگان دادن یک جور ریسک بود ، بماند !
چون هیچ تضمینی برای چاپ شماره بعدی وجود نداشت و مجله به طور کامل در حالت لنگ در هوا بود .
به هر حال خوشحالم به خاطر این که دوران سه هفته ای توقیف با یک ویژه نامه درباره اول مهر و خاطرات آن ، به پایان رسید .
البته این توقیفات یک مزیتی که برای من داشت این بود که برای چند هفته ای هم که شده وقت بیشتری را برای کتاب خواندن بگذارم . در ضمن یک مجله خوب دیگه ای هم پیدا کردم . شهروند مجله خوبیه که من از طریق وبلاگ مجید توکلی اسمش را شنیدم . البته بیشتر مطالبش در حوزه سیاست نوشته می شود .
در حقیقت چیزی که نظر من را جلب کرد ضمیمه مجله بود .
اول هر ماه ویژه نامه ای به شکل ضمیمه در مورد ادبیات همراه با چند داستان و شعر از نویسندگان معروف در هفته نامه شهروند چاپ می شود که از دست دادن آنها جایز نیست .
خدایا من در این مهمانی با شکوه سعی کردم که خوب باشم .
من بنده پر از خطای تو ، از تو سپاسگذارم و دست به دعا می برم و برای همه بیماران وهمه گرفتار ها دعا می کنم .
و دعا می کنم برای به دست آوردن فرصت حضوری دیگر در این ماه و مهمانی پر برکت ، به لطف معجزه زنده بودن .
عاشقانه دوستت دارم و هر روز منتظر نشانه های لطف تو خواهم ماند .

