دوست داشتم لحظه تحویل سال ، لباس نو به تن کرده باشم . انگار که سال بدون لباس نو تحویل نخواهد شد . حتی یادم می آید عروسک بچگی هایم را لباس نو به تن می کردم . لباس قرمز رنگ چهار خانه که مادر برای عروسک من که یک سگ گوش دراز بود دوخته بود . آن هم با پارچه های به جا مانده از لباس ها ی قدیمی . لباس نو هم خودش شامل چند بخش می شد . یکی لباس نو که در خانه پوشیده می شد و دیگر هم لباس نو مخصوص دید و بازدید عید . خانه ما یک اتاق پذیرایی بزرگ داشت و چند اتاق کوچک دیگر . نوروز که می آمد سفره عید روی زمین اتاق پذیرایی پهن می شد . هیچ وقت ظرف پر از آجیل را از یاد نمی برم با آن قاشق فلزی که در آن بود و ظرف های کوچک که در کنار آن گذاشته می شد . صبح روز عید همیشه نور خورشید از پنجره های رنگی وارد اتاق می شد و خود را می رساند به تنگ پر از ماهی های قرمز . ماهی هایی که چند وقت پیش از بازارچه همراه مادر خریده بودیم . ماهی قرمز رنگ دم سیاهی که من انتخاب کرده بودم و اصرار که حتما مرد ماهی فروش باید همان را برایم داخل کیسه نایلونی بیاندازد . بیچاره پیرمرد آنقدر تقلا کرد تا توانست ماهی را برای من بگیرد . حیاط بزرگی داشتیم آن روزها . درخت های جور واجور و پر از شکوفه . دورتا دورحیاط را گرفته بود و حوضچه کوچکی که آن وسط بود . همان حوضچه ای که زمستان ها یخ می زد و تابستان ها برای من و بچه های فامیل استخر کوچکی می شد . چند روز قبل از نوروز همراه مادر به قصد خرید سمنو و سنجد و خیلی از سین های دیگر رفته بودیم بازارچه قدیمی . از دور که به بازار نزدیک می شدیم صدای بساطی های روبروی در بازارچه را می توانستیم بشنویم . سبزه های آماده و تنگ های ماهی قرمز از همان دور قابل تشخیص بود . وارد بازارچه که می شدیم انگار یک دفعه همه جا تاریک می شد و صداها در هم می پیچید . و سقفی به شکل یک طاق با آجرهای کوچک مستطیل شکل که هر چند متر نوری از سوراخ های مربع شکل سقف عبورمی کرد و بازارچه را از تاریکی در می آورد . من و مادر در راسته ی اصلی بازار قدم می زدیم و من از ترس گم شدن دست مادر را محکم می فشردم . هنوز قدم تا زانوی او هم نرسیده بود . کلاس اول بودم یا دوم . روبرو را که نگاه می کردم قدم هایی را می دیدم که به سمت من می آیند و هر از گاهی بودند آدم های مهربانی که دستی هم بر سرم می کشیدند و می رفتند . موهای فر فری ام برای همه جالب بود . همه چیز خوب پیش می رفت تا آنجا که مادر من را برای یک لحظه به حال خود رها کرد و رفت به سمت حجره سمنو فروشی . شروع کردم به راه رفتن و دنبال کردن قدم های آدمهای قد بلند . به خیال اینکه آن زن چادری که کنارم راه می رفت مادرم باشد . با اعتماد به نفس بازارچه را پیاده می رفتم . یک لحظه به خودم آمدم و هیچ زن چادری ای در کنارم نبود . فهمیده بودم که گم شده ام . ترس تمام وجودم را گرفته بود . حالا هر آدمی که به من نزدیک می شد و یا دستش را روی سر من می کشید می ترسیدم . با خودم خدا خدا می کردم که این هم مانند شوخی پارسال باشد . سال پیش که آمده بودیم برای خرید عید پدر و مادر از قصد من را رها کرده بودند و از دور تماشایم می کردند و من تا آنجا که توانستم در مقابل اشک هایم مقاومت کرده بودم ، تا لحظه ای که مادر من را در آغوشش گرفت و بغضم ترکیده بود . لباس های رنگی و پارچه های رنگی که از سقف حجره ها آویزان بود برایم ترسناک شده بود . حتی تخم مرغ های رنگ شده هم برای جذابیتی نداشت . با سرعت به سمت در امامزاده که آن روبرو با رنگ سبزش قابل تشخیص بود دویدم . قبلا آنجا رفته بودیم . آنجا را می شناختم . روی پله روبروی امامزاده نشستم . بغض گلویم را گرفته بود . حالا زمانش رسیده بود تا با صدای بلند گریه کنم .چند روز قبل از عید حالا برایم شده بود زهر مار . دستم را گذاشته بودم زیر چانه ام و از ترس می لرزیدم . دست بزرگ و زمختی را روی سرم احساس کردم . آرام و با ترس و لرز برگشتم و بالا را نگاه ک همه چیز از آن روز سر کلاس هندسه آقای موریس شروع شد . همان موقع که روی یکی ازضلع های مثلث با مهارت خاصی عدد هشت لاتین را نوشت . بچه های کلاس همه از مهارت استاد به وجد آمده بودند و نمیدانستند که ذوق زدگی اشان را چطور نشان دهند . اولین کاری که به ذهن همه آمد تمرین کشیدن آن عدد روی کاغذ سفید بود .آن هم به همان مهارت استاد . اما این وسط یک اتفاق عجیب در حال رخ دادن بود . خودکارم را روی کاغذ گذاشتم و شروع کردم به کشیدن دایره ی بالای عدد هشت . از سمت چپ شروع کردم به کشیدن اما به نیمه راه که رسیدم انگار که سنکوب کرده باشم همان جا خودکار از حرکت ایستاد . همیشه با سرعت خاصی این عدد را می کشیدم و حتی ذره ای به چگونگی رسم آن فکر نکرده بودم . سرم را بالا کردم و زیر چشمی به کلاس نگاهی انداختم . خوشبختانه همه مشغول تمرین خودشان روی کاغذ بودند و حواسشان به من و مشکل حل نشدنی ام نبود . نفس عمیقی کشیدم و دوباره سعی کردم . این بار از بالا سمت راست شروع کردم به کشیدن دایره بالای عدد هشت لاتین باز هم در نقطه برخورد دو خط مجبور شدم یک بار دیگر خودکارم را از روی کاغذ بردارم . حالا یکی از سهل ترین کارهای اتوماتیک وار انجام شده روزگار من تبدیل شده بود به یک اتفاق عجیب و نادر . تصمیم گرفتم از دانشجوی کنار دستم بخواهم تا برایم یک عدد هشت لاتین بنویسد . وفتی درخواست من را شنید لبخندی زد و خودکار من را چون شمشیر در دست یک گلادیاتور گرفت و آماده برای کشیدن هشت آن هم در چند صدم ثانیه. همین که خواست شروع به کشیدن کند نگاهی به من کرد و با تعجب پرسید راستی ما همیشه اول دایره پایین را می کشیدیم و یا دایره بالا !؟ صدای ما دو نفر توجه بچه های دیگر کلاس را به خودش جلب کرد و همه آمده بودند نزدیک میز ما . حالا کشیدن این عدد به شکل یک دور اویلری و روان ، شده بود مثل شمشیر فرو رفته در تکه سنگی که هیچ کس نمی توانست آن را بیرون بکشد و قدرت نمایی کند . تصمیم بر آن شد که استاد موریس برایمان یک عدد هشت ساده بکشد تا شاید خاطره رسم این عدد را به حافظه ما بر گرداند . جناب موریس با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت و با تعجب شروع کرد به کشیدن هشت . این بار استاد هم در انحنای سمت راست عدد ایستاد و حالا نمیدانست که چگونه این دو خط قرار است به هم برسند . تمام آن روز کارم شده بود خط خطی کردن هر چیز که قابل نوشتن بود . دفترچه کنار تلفن دیجیتال که تازه به بازار آمده بود و ما اولین نفراتی بودیم که از آن خریده بودیم . دفترچه هم برای یادداشت شماره تلفن های ثبت شده روی شماره انداز تلفن بود و اسم های روبروی آن ها که مالکیت آن شماره ها را نشان میداد . اما این دفتر هم شده بود حالا برای من یک کابوس . هشت هایی که در کنار هم ردیف شده بودند و من حتی نمیتوانستم یکی از آن ها را تکرار کنم . آن روز به هر نفر که میرسیدم خواهش می کردم برایم یک هشت بکشد اما تا این خواسته را می شنید انگار که همه چیز از یادش می رفت . صبح فردای آن روز به عادت همه روزه ر " با توجه به مشکلات اخیر که در برخی از دانشگاههای کشور همچون دانشگاه ایالتی رخ داده و سردرگمی مردم در رسم یک عدد مشکل ساز و همچنین دستورات مسئولین بالارتبه کشور برای حل هر چه زودتر این مشکل ، این کنگره تصمیم به حذف کامل عدد هشت گرفته و به زودی عدد جدیدی را برای جایگزینی اعلام خواهد نمود . " به همن سادگی و بعد از کشمکش های چند ماهه با خواندن این چند خط نوشته همه چیز پایان یافت . پیرمرد راننده تاکسی پس از شنیدن این حکم از رادیو نفس عمیقی کشید و سعی کرد با نگاهش به من بفهماند که این یعنی پایان یک سردرگمی و من آنگونه بهت زده روی صندلی عقب نشسته بودم و به این فکر می کردم که استاد موریس دیگر نمی توانست مهارتش را به رخ بچه های کلاس هندسه دانشگاه ایالتی بکشد . تمام لباس هایم را با عجله داخل چمدان کوچک قهوه ای رنگ جمع کرده بودم . زیپش را به زور بستم . چمدان شکم آورده بود . بلیط قطار برای امروز صبح بود . تصمیم را گرفته بودم . میخواستم تمام زندگی ام همان یک چمدان باشد تا هر وقت خواستم و اراده کردم شلوار سفید دوران سربازی ام را پیدا کنم . آخرین باری که دنبال یک لباس بالای چهارپایه رفتم تا از کمد درهم و بر هم اتاق پیدایش کنم یک ساعت زمان برد و من از شدت سر درد مجبور شدم سراغ قفسه داروها بروم و از پیدا کردن آن لباس فراموش شده بگذرم . سال هاست که دیگر هیچ چیز را به راحتی پیدا نمی کنم . احساس می کنم تمام فضای خانه ام به خرت و پرت هایی اشغال است که هر وقت نیاز به یک کدام از آن ها دارم خودشان را مخفی می کنند . در کمد بالای ظرفشویی را که باز کردم گرد و خاک چشم هایم را سوزاند . به سرفه افتادم . دستم را به زور دراز کردم و قوطی سفید رنگ را برداشتم . بزرگ رویش نوشته بودم " سر درد " ، با سرعت از پشت قوطی پرید روی دست من و تا من به خودم بجنبم راهش را کج کرد و رفت پشت چوبهای کهنه کابینت داروها مخفی شد . از همان سوسک هایی بود که نه کوچکند و نه بزرگ . حوصله این که تمام قفسه را برای آن مهمان ناخوانده خالی کنم را نداشتم . رهایش کردم به حال خودش . میدانستم اگر حوصله کنم و تمام داروها را بردارم ، آن پشت بیشتر از یک سوسک خواهم یافت . یکی از آنها را دیشب دیده بودم . از شیار نازک میز تلویزیون شاخک هایش را برایم تکان می داد و من باز هم کاری به کارش نداشتم . فکر می کنم توانسته ایم در تمام این سال ها در کنار هم زندگی کنیم . سال هایی که تمام زندگی ام شده بود نوشتن . آن زمان که اولین روزنامه شهر در آمده بود و من هر روز مجبور بودم با داستان و شعر و مقاله صفحه های آن را پر کنم ! بعد ازآن که اوضاع سیاسی کشور تغییر کرد و حکومت نشر هر گونه روزنامه و مجله را غیر قانونی اعلام کرد من هم بی کار شدم . دیگر در خانه می نشستم و برای خودم داستان ها می نوشتم . تمام داستان هایم را هم آخر هر ماه به زور داخل سطل زباله جا می دادم و با فشار و زحمت درب سطل را می بستم و می گذاشتم بیرون. بعضی اوقات شروع می کردم به شعر گفتن و احساساتی می شدم اما به خودم که می آمدم شعر هایم را سوزانده بودم . بعد از آن که اوضاع کشور آرام تر شد و مهاجرت به کشور همسایه آزاد ، تصمیمم را گرفتم تا به آن جا سفر کنم . بلیط قطار گرفته بودم . لباس هایم را با عجله داخل چمدان کوچک قهوه ای رنگ جمع کردم . حالا دیگر موقع رفتن بود . درست همان جا وسط اتاق نشیمن ایستادم و دور وبرم را خوب نگاه کردم . سوسک ها از قفسه داروها تماشایم می کردند . کمد چوبی آن گوشه اتاق تمام خاطرات کودکی ام را جلوی چشمانم آورد . اولین باری که بزرگترها آن جا دور میز نشسته بودند و پاسور بازی می کردند . دود پیپ و سیگار برگ اتاق را برداشته بود . از همان بچگی بوی پیپ را دوست داشتم . تمام بازیگرهای بزرگ آن روزها در فیلم هایشان سیگار و پیپ می کشیدند و با حالت خاصی دودش را هوا می کردند . من از تمام شکلک های روی ورق های پاسور شیفته جوکر شده بودم . یادم می آید یکی از دوستان پدرم برای اینکه به کارت ها دست نزنم و مزاحم بازیشان نشوم گفته بود که جوکر بچه هایی که به پاسورها دست می زنند شبانه می دزدد . و همان یک کلمه برایم کافی بود تا سالها وقتی که شب می شد جرات چشم روی هم گذاشتن نداشتم . همیشه شب ها به آن کمد چوبی روبروی تختم خیره می شدم . هر لحظه احساس می کردم جوکر از پشت آن کمد چوبی ظاهر خواهد شد . آخر یک بار ورق جوکر را انداخته بودم آن پشت و دستم به آن نمی رسید تا خلاص شوم . داشتم از خانه ای می رفتم که تمام سالهای زندگی ام را آن جا گذرانده بودم . پدرم در جنگ کشته شد و مادرم هم خیلی طاقت دوری او را نداشت و زودتر از آن که فکرش را می کردم تنهایم گذاشت . به سوسک ها خیره می شوم و نگاهشان می کنم . انگار که آن ها هم از رفتن من خوشحالند . تا ایستگاه قطار پیاده می روم . تمام سنگ فرش های خیابان را می شمارم . صدای کشیده شدن چرخ های چمدان روی زمین از صدای آمدن قطار چیزی کم ندارد . هر لحظه امکان دارد چرخ هایش از جا در روند . پرچم های سرخ بالای تمام تیرهای چراغ برق برافراشته شده اند . عکس حاکم تازه به حکومت رسیده هم همه جا دیده می شود . خیابان های شهر خیلی وقت است که همین طور به حال خود رها شده است . کاغذها روی زمین با وزش باد پاییزی بالا و پایین می روند . پوسترهای سرخ رنگ با آن لوگوی عجیب و غریب . تمام بلندگوهای شهر موسیقی خاصی را پخش می کنند . سوار واگن که می شوم یک لحظه احساس می کنم دلم تنگ می شود برای اینجا . برای چمن های روبروی خانه قدیمی ما . برای پیرمرد همسایه و غرغر هایش . برای آرشیو روزنامه ها و مجلاتم که حالا در خانه رهایشان کرده ام . برای سوسک های سیاه قفسه داروها و برای کارت جوکری که هنوز هم آن پشت کمد چوبی است و من جرات برداشتنش را ندارم . من نویسنده کتاب - پرچم های برافراشته در خیابان کاغذی – پر فروش ترین کتاب سال هستم . کتابی که بعد از آمدنم به کشور همسایه که حالا شده است کشور خودم نوشتم . بعد از آمدنم به اینجا با مقدار پولی که پد
فاصله بین من و سنگری که تو در آن افتاده بودی چند متر بیشتر نبود . اما چه می شد کرد . نمی توانستم حرکتی کنم . کوچکترین حرکتی باعث می شد هم من را به رگبار ببندند هم تویی که آنجا نیمه جان افتاده بودی . سرت را به حالت سجده روی زمین گذاشته بودی و خون بود که سجاده ای خیالی ساخته بود برایت . بغض گلویم را گرفته بود . دوست داشتم خاطره های خوب و شیرین و خاطره های تلخ روزهای اول مدرسه و شروع فصل پاییز از همان روزها در ذهن می مانند تا به امروز . یاد آوری اتفاق های کوچک و قابل لمس آن روزها آن حس خوب کودکی با آن ذهن بی دغدغه و آرامش خیال را دوباره زنده می کند . دنیای سفید و آرام آن روزها که دل نگرانی هایش جا گذاشتن کتاب ریاضی بود و انجام ندادن تکلیف آن روز که ناخواسته فراموشش کرده بودیم . برنامه های هفتگی مقوایی با تبلیغات و عکس های جور و واجور ، پاک کن های دورنگ قرمز و آبی ، جامدادی های آهنربایی ، کیف های کوله ای و دو بنده و لیوان آب خوری و خیلی چیز های دیگر . فصل سرمای پاییز و زمستان کلاه و شال گردن همه ما دانش آموزان آن دوران دست بافت مادران مهربان بود . تا آن روزی که کلاه های بافتنی حاضر و آماده که تازه از راه رسیده بود در بازار فراوان شد . نقاب هم داشت و تا روی دهان و گلو را هم می پوشاند . هرچند من هیچ وقت آن ها را دوست نداشتم . به هر حال کلاه دست بافت آبی رنگ مادر را بچه ها دیگر مثل قبل دوست نداشتند . کلاه های مشکی و سبز نقاب دار کم کم وارد مدرسه ها شدند . با آن منگوله های عجیب و غریب که بیشتر بچه ها آن را قبل از استفاده قیچی می کردند . چکمه های ساق بلند با آن طراحی منحصر به فرد کفش ملی هم مایه فخرفروشی در زمستان بود و چقدر کم نبودند دانش آموزانی که در زمستان کفش هایشان پرآب می شد حتی با وجود کیسه های نایلونی که پایشان را پوشانده بود . روز اول که وارد مدرسه شدم ،اولین چیزی که برایم جالب بود وسعت حیاط مدرسه بود و ناخودآگاه شروع به دویدن کردم . حیاط مدرسه همیشه خاطره انگیز ترین بخش مدرسه است . جایی که زنگ های تفریح برای هم رویابافی می کردیم ، جایی که دعوا می کردیم ، ج در تمام این سال ها که ما درس خواندیم و نخواندیم ، با معلم کلاس دوم ابتدایی جر و بحث کردیم ، خودمان را به مریضی و بد احوالی زدیم ، مادر های مهربانی بودند که همراه با ما درس خواندند و با معلم کلاس دوم ابتدایی هم جر و بحث کردند و بد احوالی های ما را جدی گرفتند . با ذوق و شوق کلاه بافتنی آبی رنگ کاموایی با خط های سیاه بافتند که با بی رحمی آن ها را دوست نداشتیم . تغذیه هایی که صبح به صبح در کیف های ما گذاشتند . تخم مرغ ها ی آبپز شده در ظرف در دار با آن نان های بریده بریده شده در کنارش و یا نارنگی و خیارپوست کنده که ما آن هارا هم ندیدیم و ساندیچ های کالباس بوفه را خوردن نشانه ای بود برای مرد بودنمان و بزرگ شدنمان . امروز من و تو و خیلی از دوست های فراموش شده آن روز بزرگ شدیم و دانشگاه رفتیم . دیگر کلاه و شال گردنمان را از بازار تجریش می خریم و روزها را بدون تغذیه سر می کنیم . شاید این تقدیر است که هنوز هم اول مهر من در مدرسه هستم و در حیاط مدرسه . نگاهم به تک تک بچه هایی است که در حیاط روبه روی مدیر ایستاده اند و هیجان زده مشغول خیال بافی اند و می دانم که به حرف های مدیر گوش نمی دهند . خط اول صف بوی امید می دهد . بوی زندگی . طلوع 1 . نگاهم که آن طرف تر می رود ، روی سکوی بالای پله ها که درب ورودی مدرسه آنجاست ، مادر هایی را می بینم که نگاهشان با نگرانی فرزندشان را رها نمی کند . انگار که فرشته هایی را می بینند که بال دارند . مراسم تمام می شود . مادرها به اصرار ناظم می روند . دانش آموزان از زیر طاق قرآن راهی کلاس می شوند . من آخرین نفر با دوربین در حیاط ایستاده ام . دوربینم را روی چشم راستم میگذارم و راه میافتم به سمت طاق قرآن . سرم را پایین می گیرم . در مرکز تصویر یک چیز توجه ام را جلب می کند . جعبه ی کارتنی که بابای مدرسه آنجا گذاشته . روی آن نوشته شده " اجناس گمشده " . و من میدانم که تا پایان امسال تحصیلی چقدر کلاه و شال گردن های کاموایی گم می شوند . دست بافت های دست های مهربان مادر . پینوشت : به عنوان یک پیشنهاد دوست داشتم دیگر دوستان وبلاگ نویس هم درباره پاییز و مدرسه بنویسند و لینک کنند . احساس می کنم این نوشته ها در کنار هم زیبایی خاصی خواهند داشت .من و دوستانم یک بار این کار را با نوشتن بهاریه انجام دادیم . مهرنامه ۱ : من مجید ۲۱ سال پیش به مدرسه رفتم ، مجید فراهانی - چای قند پهلو مهرنامه ۲ : دبستان ، عرفان - دوست مهرنامه ۳ : و.... باز آمد بوی ماه مهر... ماه مهربان ... ، مژگان - نویسنده مهمان مهرنامه ۴ : خاطرات اول دبستان ، استاد مجید حسینی - کلاس هنر مهرنامه ۵ : به مدرسه باز نخواهم گشت،هرگز! ، بهار شوقی- بالاخونه من مهرنامه ۶ : درس و مدرسه، بهار - خاطرات من روی صندلی سبز رنگ پلاستیکی درست همان گوشه خلوت سالن نشسته بودم . روبرویم چند شانه سیاه رنگ بودند که بالا و پایین می رفتند و مدام به هم دلداری میدادند . کنجکاو شدم ، فهمیدم که تمام غصه شان رساندن خبر به فرد غایبیست که اگر بداند دانسته های آن ها را حالش بد می شود . بدتر از حال آنها . حالم بد شد . بلند شدم و خط رنگی سالن را گرفتم و سر به پایین شروع کردم به قدم زدن. قدم هایم را میشمارم . کف سالن از رنگ و رو افتاده است . سرم را بالا میاورم . مرد سیاه پوش از کنارم رد می شود .بطری های آب معدنی را در دستش دیدم . به سمت همان آدم های سیاه می رفت . صورتش سرخ شده بود . چشمانس خیس . به راهم ادامه میدهم . صدای مهتابی های نیمه سوخته آزارم میدهد . از کنار بخش مراقبت های ویژه رد می شوم . توی شیشه خودم را می بینم . انگار که چشم های من هم سرخ است . خسته به نظر میایم . صورتم را خیلی وقت است که اصلاح نکردم . موهایم بلند تر از همی از همان روزهای اول که فکرم میرفت برای خودش پرواز کند ، دور و بر سی سالگی پیدایش می کردم .کابوس روزهایی که همه آرزوها یم را بر آب رفته می بینم . کنار آتش که شعله هایش بر هیزم های بیچاره تازیانه میزنند . تو آنجا روبرو نشسته ای و من نگاهم از موج دریا و هوای مه گرفته و ماهیگیرهای چکمه پوش به تو بر میگردد . نگاه تو آنجا منتظر نگاه من بود . هوای تاریک ساحل . شبنم روی صورت ساحل نشینان دور آتش . صدای آواز دوست خوش صدا . آن موقع هنوز اون سالها مردم خیلی به هنرهای نمایشی مثل تئاتر اهمیت نمیدادن . یادمه تلویزیون هم کمتر میدیدن . چه برسه به سینما و تئاتر . من و چند نفری از دوستان که تازه درسمون تموم شده بود با هزار امید و آرزو دور هم جمع شده بودیم و یک گروه را تشکیل داده بودیم و اسمش هم شده بود کرگدن . این اسم عجیب و غریب هم از نمایشنامه اوژن یونسکو برداشته بودیم . به نظرمون تنها اسمی بود که کمتر کسی به خودش جرات اظهار نظر می داد . با هزار بدبختی و رو انداختن به کلی آدم گردن کلفت که یقه پیرهنشون را طوری بسته بودن که مبادا دکمه ای بی کار نباشه ، یکی از سالن های شهر را برای ده شب در اختیارمون گذاشتن . قرار بر این بود که اگر مردم در این ده شب از نمایش راضی بودند ما هم ادامه کار بدیم و اگرنه باید بی خیال سالن نمایش می شدیم . اگر بی خیال سالن نمایش می شدیم باید بی خیال تمام آرزوهامون می شدیم و از فردا میرفتیم سر زمین های پدرمون و سیب زمینی می کاشتیم . هر روز صبح با بچه ها قرار میذاشتیم سر میدون تا با مینی بوس محسن آقا بریم به شهر و از آنجا هم بریم سر تمرین تئاتر . پدر و مادرمون هم پز این را میدادن که بچه هاشون درسشون تموم شده و کار اومده سراغشون و صبح به صبح میرن سرکار شرافتمندانه و آخر ماه هم که میشه با کلی خرت و پرت و جیب های پر از پول از سر کار بر می گردن . حالا بعد از این همه سال درس خوندن برامون خیلی سنگین بود که بر گردیم و سر بالا کنیم و بگیم که حق با شما بود . با خندوندن و دلقک بازی رو صحنه زندگی نمی چرخه . آقاجون بنده خدا همیشه می گفت که پول یه حلب روغن و یه کف دست نون سنگگ و شیر خشک را در آوردن به این راحتی ها نیست . پیرمرد حق داشت . همین که حرفشون به ظاهر اشتباه از آب در اومده بود و میدیدن که ما هر روز میریم سر کار خوشحال بودن . نمایشنامه اولمون یه کمدی بود و اسم نمایش هم بود "دردسرهای دوستی با یک مگس " . دو بازیگر اصلی داشتیم و دو نفر دیگه از بچه ها هم پشت صحنه مسئول نور و صدا بودند . کلی صندلی و میز و تیر تخته از سمساری ها جور کرده بودیم . یه کاناپه بزرگ داشتیم که بعد از هر تمرین کلی با میخ و چکش میافتادیم به جونش تا برای تمرین بعدی کارمون لنگ نمونه . آرش نوباوه انقدر روی کاناپه بالا و پایین می پرید که چیزی از اون نمونده بود . تصمیم بر این شد که از فردا صحنه آرش را تمرین نکنیم تا حداقل روز اول اجرا بدون کاناپه نباشیم . داستان نمایش از این قرار بود که شخصیت اصلی نمایش صبح که از خواب بیدار می شد و می رفت توی آشپزخونه متوجه حضور جناب مگس می شد . از اونجایی که آقای نقش اول نمایش دل رحم بود قصد کشتن مگس را نداشت . این شد که داستان دوستی یک آدم رویا پرداز با مگس از خدا بی خبر شروع می شد و باید در چند پرده تماشاگر را روده بر می کرد واگر نه آرزوهای ما بر باد !! . نقش مگس را من بازی می کردم . لباس سیاه رنگی که با کلی ذوق هنر ی برای اون دو تا بال هم درست کرده بودیم را می پوشیدم . از اونجا که من ریزه میزه تر بودم افتخار مگس شدن به من رسیده بود . درست دو روز مانده به نمایش خبر رسید که یک گروه نمایشی کمدی توی دو تا سالن اونورتر قراره یک ماهی اجرا داشته باشند . تئاتری خوش آب و رنگ تر با کلی بازیگر و نوازنده تراز اول . شب اول اجرا تمام شد . پنج تماشاگر بیشتر نداشتیم . پیرمرد سرایدار تالار عروسی همسایه ، و یک خانواده چهار نفره که بیشتر مشغول خوردن نون و گوشکوبیده خودشون بودن تا تماشای آرش نوباوه که بالا و پایین می پرید و خیس عرق شده بود . شب های بعدی نمایش چند نفر از دوستان پیرمرد چند وقت پیش بود با موتور پیچید جلوی من و با کلی سلام و احوال پرسی شروع کرد به خوش و بش کردن .نشناختمش . خیلی فرق کرده بود .اینکه قیافش مردونه شده بود و یا ریش بلندش روی صورت لاغرش بد جوری تو ذوق می زد خیلی برام هیجان انگیز نبود . بعد از کلی سبک و سنگین کردن ازش پرسیدم که " ببخشید من اسم شما را فراموش کردم " با تعجب به من نگاه کرد و سعی کرد پوزخند دوستش که ترک موتور نشسته بود را تحمل کنه " باقری ام " . تابستون سالی که اسباب کشی کرده بودیم خیابان چراغ گاز و کلی خوشحال بودیم که بعد مدتی ما هم رنگ تهرون را دیدیم ، یادم میاد که با بچه های محل خیلی عیاق نشده بودم . تمام سرگرمی من شده بود دوچرخه آبی رنگ کوچکم که کلی مایه مباهات و فخرفروشی من بود به بچه تهرونی های پر مدعا . برای اولین بار آنجا بود که من باقری را دیدم . یادم میاد همیشه سر کوچه درختی با دو سه تا از دوستای قدبلندش تکیه می دادند به دیوار و هر وقت من گذرم به آنجا می رسید من را با انگشت اشاره نشان می دادند و بعد هم شروع می کردند به خندیدن . نه خندیدن معمولی خودشون . نه . بعد از چند باری تحقیر شدن تازه دوزاری ام افتاد که ادای خندیدن من را در میارن و به قول خودشون همه سی و دو تا دندونشون را نشون من میدادن . سال ها گذشت و هم من بزرگ شدم و هم باقری . حالا دیگر باقری اینقدرها هم قد بلند نبود . کنار هم که می ایستادیم فاصله شانه های من با شانه های اون به چهار انگشت نمی رسید . هم باقری یادش رفته بود ادای من را در بیاورد و هم من برایم دیگر اهمیتی نداشت . دبیرستان محل ثبت نام کرده بودیم . روز اول مهر بود . شده بودیم یک عده لاغر مردنی با پیراهن های آبی نفتی که به زور رفته بود توی شلوار پارچه ای سیاه . دسته جمعی با کیف و کتاب راهی مدرسه شدیم . یادم میاد که یکی از آرزوهام این بود که با باقری و سنگانی هم کلاس نشم . سنگانی بنده خدا حال و روز خوشی نداشت . یعنی یک جورایی شده بود مراد باقری و اگر دستور میشنید که با آجر سر خودش را بشکند دریغ نمی کرد . سنگانی نقش کتک زن معلم ها را هم بازی می کرد و به جای اینکه معلم به خودش سختی بدهد کافی بود دستور مجازات و نحوه کتک زدن را به او میداد تا کار دانش آموز درس نخوانده را یک سره کند . همکلاس که شدیم به کنار ، سه سال دبیرستان را هم با هم بودیم . سال سوم دبیرستان من بزرگتر شده بودم و سیبیل هایم پر پشت تر . چهار انگشت هم شانه هایم از شانه های باقری بالاتر بود . یک بار سر بازی فوتبال توی حیاط مدرسه با هم بگو مگو کردیم . از آنجایی که آقای میرزایی از پشت پنجره خیره شده بود به من و باقری ، نه من جرات دعوا داشتم نه اون . دست باقری را گرفتم و بردمش بیرون حیاط . همه بچه های کلاس هم دنبال ما را افتاده بودند . یوسفی بنده خدا اینقدر به من اصرار کرد که دعوا نکنم که از نفس افتاد . چاق بود و از ما عقب افتاد . به معرکه که رسیدیم اول خیال بچه ها را راحت کردم که نیتم از این همه پیاده روی صحبت کردن است و گذاشتن کنار همه اختلافات من و باقری . یادم می آید که اینطور شروع کردم ، دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم " ببین پسر جون .... " صدای سیلی ای که زدم به صورتش همه را ساکت کرد . دستم درد گرفته بود ولی خوشحال بودم . انگار که تلافی همه خنده های سر کوچه درختی و استرس هم کلاس شدن با باقری و سنگانی با همین سیلی در آمده باشد . خنک شده بودم . اینکه بعدش من هم خوردم و هم زدم مهم نبود . مهم همان سیلی اول بود . حالا بعد از همه این سال ها برایم عجیب بود که باقری را ببینم و اسمش را فراموش کرده باشم . و شاید عجیب تر اینکه اون بنده خدا برای سلام و احوال پرسی پیش قدم شده بود . بعد از آن سیلی و کتک کاری با باقری کاری نداشتم . در حقیقت اون دور و بر من نمی چرخید و با من کاری نداشت . بعد از کلی صحبت کردن و یاد بچه محلی های قدیمی کردن ، موتورش را روشن کرد و رفت . پاهایم را نگاه می کردم که به نوبت از هم جلو میزدند . من فراموش کرده بودم . و چقدر راحت کابوس های گذشته از ذهنم پاک شده بودند .
ردم . انگار که همه چیز خواب بود . برای اولین بار بود که می دیدمش . آن هم از این فاصله نزدیک . نمی توانست یک نقاشی با مداد رنگی باشد که پسر همسایه مان کشیده بود . صورت سیاهش برایم ترسناک نبود . کنارم نشست . لباس هایش قدیمی بود و پاره . پارچه لباسش براق بود و قرمز رنگ . کلاهش با کاغذ رنگی تزئین شده بود . و دندان های سفیدش که موقع خندیدن می درخشید . گم شدنم را فراموش کرده بودم . دایره ای را که با آن صدای بامزه ای در می آورد را به من داد تا با آن کمی سرگرم شوم . آن قدر ذوق زده بودم از داشتن آن دایره با آن زنجیرهای کوچک با مزه که همه چیز را فراموش کرده بودم . آن روز یک ساعتی آنجا کنار عمو نوروز یا فیروز نشستم و برایم قصه گفت و شاید داستان زندگی اش را . بگذریم از اینکه مادر بعد از پیدا شدن من اول من را در آغوشش گرفت و بعد هم کتک مفصلی مهمانم کرد . اما همیشه آن مرد صورت سیاه را از یاد نمی برم. چند ثانیه ای نمانده تا سبز شدن چراغ . از دور صدای آواز می آید . نگاه که می کنم صورت سیاه هایی را می بینم که حالا تعداشان بیشتر از دو سه نفر است و سن و سالشان دیگر آن قدر ها هم پیر نیست . چراغ سبز می شود و آهسته از کنارشان رد می شوم . پول هایشان را می شمارند و می خندند . دندان هایشان به زردی می زند . و حالا صورت سیاه دوست داشتنی من جایش را داده است به آن ها که پشت چراغ قرمز برایشان شده است همان بازارچه قدیم . و طاق آسمان که حالا هر چند قدم یک بار نوری از میان ابرهای آن عبور می کند . ![]()
وبروی دکه روزنامه فروشی ایستادم و به تیتر روزنامه ها خیره ماندم . آن روز هشت آوریل بود اما هیچ روزنامه ای تاریخ را کامل چاپ نکرده بود و به همان آوریل اکتفا کرده بود . همه ی تیترها خبر از یک اتفاق نادر و تکرار نشدنی می داد . " عدد فراموش شده " ، " خطر فراموشی !! " ، " بیماری ناشناخته در دانشگاه ایالتی !! " . تمامی تیتر های روزنامه ها بیشتر شبیه یک کابوس بود . انگار که همه شهر دچار یک فراموشی ناگهانی شده بودند آن هم فقط روی یک عدد ساده!! . همه مردم شهر به فکر کشیدن عدد هشت افتاده بودند تا جایزه های میلیونی را از آن خود کنند ! همایش ها برای حل این مشکل بزرگ با حضور پزشکان ، دانشمندان ریاضی و اساتید دانشگاه ایالتی برگزار می شد اما هیچ کدام به نتیجه ای نمی رسید . همه چیز به تصمیم کنگره نمایندگان مردم بستگی داشت . آن روز همه مردم رادیو و تلویزیون را روشن کرده و آماده بودند تا رای نهایی کنگره را بشنوند . یک عدد ساده که سالیان سال روی کاغذها به راحتی نقش می بست حالا شده بود مشکل اصلی کنگره . نمایندگان یک به یک بالا می آمدند و به ایراد سخنرانی می پرداختند . " من به عنوان نماینده پایتخت اعلام میدارم ما با حذف این عدد از زندگی روزمره موافقم " . " هشت در ادیان الهی عدد مقدسی است و نمیتوان به راحتی از آن گذشت ! " ." ما باید به فکر یک جایگزین برای این عدد باشیم و اگر نه ... " سخنان و پیشنهادات ادامه پیدا می کرد تا زمانی که نوبت به رئیس کنگره رسید تا رای نهایی و تصمیم آخر را اعلام کند . ![]()
رم برایم به ارث گذاشته بود زندگی جدیدی را شروع کردم . دیگر آن آدم ژنده پوش قدیم نبودم . صبح ها قهوه می خوردم و موهایم را شانه می کردم . آخر هفته ها تمام لباسهایم را داخل ماشین لباسشویی که تازه خریده بودم می ریختم و بعدازظهر هم آن ها را اتو می کردم . شغل جدیدی پیدا کرده بودم و در نشریه ادبی و پر فروش ترین نشریه ماهنامه در شهر . نقد داستان می نوشتم و کم کم با اعتماد جناب سردبیرشروع به نوشتن داستان های کوتاه سریالی کردم . کلی برای خودش طرفدار پیدا کرده بود آن صفحه داستان . سال ها گذشت تا توانستم نوشته هایم را جمع آوری کنم و در کتاب - پرچم های برافراشته در خیابان کاغذی –به چاپ برسانم . کتابی که هم زندگی نامه ام بود و هم تمام خاطرات من از آن سالهای عجیب . از روزنامه ای که تمام ذوق و شوق آن روزهای من بود . خانه قدیمی ام را توسط یکی از دوستان فروختم . نمیدانم حالا صاحب خانه جدید از دست جوکر پشت کمد چوبی جان سالم به در برده یا نه ! چند وقت پیش که در خیابان اصلی قدم می زدم و از دود پیپ در هوای سرد زمستان ذوق زده بودم . داخل کتابفروشی شدم . سریع رفتم سراغ کتاب های تازه به چاپ رسیده . یکی از آن ها را برداشتم و ورق زدم . چند خطی که خواندم بلند شروع کردم به خندیدن . نگاه آدم های دور وبرم خجالت زده ام نمی کرد . همان طور بلند می خندیدم و پول کتاب را حساب کردم . در خیابان اصلی قدم می زدم و می خواندم . خوشحال بودم که نوشته هایم که به زور در یک سطل جا می شدند حالا در یک کتاب به نام نویسنده دیگر در دستان من است . برایم مهم نبود که نویسنده شخص دیگری است . خوشحال بودم که نوشته های آن روزها را دوباره می خوانم . خودم می دانم که این مزخرفات را من نوشتم . خنده ام نا خودآگاه قطع می شود . کتاب را می بندم . کنار پل می ایستم و رودخانه بزرگ شهر را نگاه می کنم . تک تک لحظات زندگی ام از جلوی چشمانم با سرعت عبور می کنند . به آن روز فکر می کنم که تمام لباس هایم را با عجله داخل چمدان کوچک قهوه ای رنگ جمع کردم و زندگی ام را از نو آغاز کردم . به همان تصمیم درست . به آن پرچم های برافراشته در خیابان کاغذی که زندگی ام را دگرگون کرد .
![]()
زانوهایش یکی در میان خالی می کردند . به کمک عصا راه می
رفت . در نگاه اول نمی توانستی در مورد او قضاوت کنی . به هر حال در دیدار
اول متوجه عقب ماندگی اش می شدی اما درون او انسانی بود که از همه ما بیشتر
می فهمید . آن شب من از پشت پنجره رضا به خیابان نگاه می کردم و او آدم
هایی را نشانم میداد که با سرعت در حال دویدن و نرسیدن بودند . دانشجوی کیف
به دست آن طرف خیابان ، راننده تاکسی زرد رنگ که به سیگارش پک می زد و
دخترهای نوجوان که ریز ریز می خندیدند . آن شب رضا شهر را از پشت آن نگاه مضطرب به من نشان داد . نگاه یک انسان عقب مانده ذهنی . کیک
را بریدیم و کادو ها را باز کردیم . رضا آن شب کمی خوشحال تر بود . و این
خوشحالی پدر و مادرش را سر ذوق آورده بود . درب را پشت سرم بستم . دکمه های
پیراهنم را یکی یکی باز کردم . خوابم نمی برد . دکمه پیغام گیر تلفن
رافشار دادم . " سلام میدونستم باز هم امشب دیر میای خونه . خواستم بهت بگم
قرار فردامون یادت نره . این دفعه اگر بخوای به یه بهونه ای .. " درب
کشویی تراس را باز می کنم . صدای پیغام گیر تلفن را نمی شنوم . برمی گردم و
از پشت شیشه به داخل نگاه می کنم . چراغ چشمک زن پیغام گیر هنوز روشن و
خاموش می شود . هوای بارونی و مه گرفته ی دلچسبی است . دستم را در جیبم می
کنم و پاکت سیگار را بیرون میاورم . چراغ های شهر خاموش و روشن می شوند .
در خیابان های شهر نورهای زرد رنگی در حال حرکتند . نمیدانم رضا بالای سر
من پشت پنجره ایستاده است و یا کرم های در هم لولیده را به حال خودشان رها
کرده . به فردا فکر می کنم . به شهری که با روشنایی شلوغتر می شود . آرامش
این ساعت را به خواب ترجیح می دهم . دود سیگار در میان قطره های باران محو
می شود . ![]()
فریاد بزنم که مرد سرت را بالا کن که من در نگاهت امید زنده بودن ببینم . اما نمی شد . تصمیم خودم را گرفتم . قرآن کوچک جیبی ام را بوسیدم و روی پیشانی ام نگاه داشتم . آماده شدم برای دویدن به سمت سنگر تو . نفسم را حبس کردم . چشمانم را بستم . بلند شدم و تا آنجایی که در توانم بود دویدم . صدای تیربار دشمن هنوز در گوشم می پیچد . هنوز هم تک تک ترکش ها را در پایم حس می کنم . ویلچرم را به زور حرکت می دهم به کنار پنجره اتاق . کوچه را نگاه می کنم . آسفالت نو و ساختمان های نو ساز با درب پارکینگ خودکار . یاد کوچه خاکی قدیمی می افتم که من و تو آنجا آرزوی قهرمان شدن در سر داشتیم . پرده را می اندازم . سرت را خودم از روی زمین بلند کردم . به من نگاه می کردی اما دیگر توان صحبت کردن نداشتی . ترکش های تیر بار استخوان پایم را خرد کرده بود . دیگر توان نگه داشتنت را نداشتم . سرت را آرام روی زمین گذاشتم . پلک هایم سنگین می شد . کنارت دراز کشیدم . صدای عرب زبان های بعثی هر لحظه نزدیک تر می شد . قرآن کوچکم را از جیبم بیرون میارم و عکس تو بغض آن روز را دوباره زنده می کند . و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاءُ عند ربهم یرزقون . و گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانی هستند، بلكه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.![]()
ایی که دوست های جدید پیدا می کردیم غافل از اینکه زود فراموششان خواهیم کرد . دیوار نوشته هایی که نشان می داد کلاس اول باید کجا صف ببندد و کلاس های دیگر کجا . طلوع 1 ، طلوع 2 ، ایثار 1 و ... . هر سال که یک خط عقب تر می رفتیم احساس بزرگتر بودن می کردیم . همه آن خط ها حقیقت پایان روزهای سفید کودکی بود تا رسیدن به خط پایان کنار درب خروجی مدرسه ابتدایی ! .
![]()
شه است . حواسم به آدمهای پشت شیشه نیست . بخش مراقبت های ویژه را مثل راهرویی مارپیچ درست کرده اند و سهم هر بیمار پنجره ای است شیشه ای که دلبسته هایش نگاهش می کنند . تا انتهای مارپیچ نمی روم . نمی توانم بروم . تکیه می دهم به دیوار تنهای انتهای سالن . درست همانجا کنار آسانسور . کاغذهای روبروی آسانسور را نمی توانم بخوانم . میروم جلوتر و با دقت بیشتری نگاه می کنم . التماس گونه اند . یک خواهش . مشخصات فرد بیمار . من فلانی اینقدر ساله احتیاج به عمل پیوند استخوان . همه شان جوانند و نوجوان . در صورت تمایل با شماره تلفن زیر تماس حاصل فرمایید . ... ساله و با این مشخصات گروه خونی . چند بار می خوانم . ناخودآگاه موبایلم را از جیبم بیرون میارم . دستم را میبرم روی دکمه های شماره گیر موبایل . درب آسانسور باز می شود . مردی درشت اندام با عجله به بیرون میدود . تنه اش به تنه ام می خورد . موبایلم پرت می شود روی زمین . ترسیده ام . خم می شوم و باتری را بر میدارم و همان طور نشسته در گوشی را جا میزنم . روشنش می کنم . بلافاصله زنگ می خورد . باید بروم ، با عجله از سالن میدوم بیرون . درب های اتوماتیک باز می شود . هوای سرد محوطه بیمارستان مثل شلاق روی صورتم مینشیند . نمیدانم ساعت چند است . اورکتم را محکم می بندم . سرفه می کنم . تمام آن شب به کاغذهای روی دیوار فکر می کردم . آیا کسی پیدا میشود که جرات پیدا کند و تماس بگیرد . چقدر سخت بود خواندن التماس روی کاغذهای روی دیوار . دیوار نوشته های تلخ اما امیدوار . آن ها امید دارند به زنده ماندن . برای زندگی در کنار همه دلبستگانشان . چشمانم را می بندم . عقب عقب راه می روم و از کاغذها فاصله میگیرم . تکیه میدهم به دیوار تنهای گوشه سالن . همانطور عقب عقب خطها را می بینم . پنجره های شیشه ای با چشم های منتظر پشت آنها . صندلی سبز پلاستیکی . و شانه های سیاه بالا و پایین می روند . درب سالن باز می شود . سوز سرما داخل می آید . خواب از سرم می پرد . خدا خدا می کنم که شاید کسی با جرات تر از من پیدا شود و شماره تلفن را بگیرد . از پشت شیشه ها ی درب اتوماتیک به ساختمان تازه تاسیس پیوند مغز استخوان نگاه می کنم . احساس می کنم که انگار همه آنهایی که آنجا در آن ساختمان خوابیده اند ، منتظرند . آنها امیدشان شاید همان دیوار نوشته های تلخ است . ![]()
تا سی سالگی راه بسیار بود . دفترچه کوچک نقاشیم را گرفته بودی تا برایم نقاشی دلتنگی های کودکانه ات را بکشی . یک خط صاف سیاه ، کوهای هشتی شکل ، خانه کوچک با دودکش و تو و آنجا که سبزی چمنزارش آشنا نبود . نقاشی های من از تو بود و از تو بود و شاید کمی هم من . فرق می کرد رویای کودکیمان . دلتنگی هایمان اما از یک جنس بود .چقدر زود میگذرد . و چقدر تمسخر آمیز . ما در خیال زیستن با عمر نوح سر می کنیم . اما این لحظه همان لحظه ای است که زیستن من و تو برای آن است . نگاه من و تو و صدای آواز دوست خوش صدا . از آن روز به بعد صدایت نمیکنم . نگاهت می کنم . ساعت ها ، روزها و سالها . انگار که زمان سی سالگی نزدیک است . قرارمان همان جا در کنار صیاد های چکمه پوش .![]()
سرایدار تالار عروسی همسایه هم به نمایش اضافه شده بودند و اما خبری از خانواده چهار نفره نبود . تئاتر کمدی موزیکال کار خودش را کرده بود . ده شب به سرعت گذشت . و ما با ناامیدی شب آخر نمایش روی صحنه رفتیم . مثل همیشه همان تماشاگرهای ثابت . مشغول آماده شدن برای صحنه آخر بودیم . من یعنی مگس ، با خشونت آرش نوباوه یعنی همون آقای نقش اول دوست مگس کشته می شدم . همانطور که آرش روی صحنه دنبال من می دوید احساس کردم که صدای خنده های تماشاگر ان بیشتر از صدای خنده پیرمردهای با معرفت همیشگی است . همانطور که می دویدم یک لحظه نگاهم به محسن آقا خیره ماند که بلند بلند می خندید . از خوشحالی فراموش کردم که در حال اجرای نمایشم ، ایستادم ، بر روی صحنه زانو زدم و نگاهم در نگاه آقاجون گره خورد. سالن کم کم پر می شد از همه فک و فامیل و آشنای من و آرش که با مینی بوس محسن آقا این همه راه را اومده بودند تا نمایش ما را تماشا کنند . آن قدر ذوق زده بودیم که نمایش را از اول اجرا کردیم . آن شب زیبا ترین شب زندگی من و آرش بود . هرچند که آن سالن را بعد از ده شب از دست دادیم . اما آنقدر نوشتیم و تمرین کردیم که توانستیم در جشنواره تئاتر شهر شرکت کنیم . کم کم گروه ما شکل بهتری پیدا کرد و چند نفر بازیگر و نوازنده هم به ما اضافه شدند . و امروز نمایشنامه "دردسرهای دوستی با یک مگس " هنوز هم روبرویم در قفسه کتابخانه ایستاده است و به من نگاه می کند . کاناپه شکسته آن روز هم در انبار خاک می خورد و پارچه پوسیده اش برایم یادآور خاطره همان نمایش آخر است . هر وقت دلم می گیرد و ناامید میشوم کلید را بر میدارم و میروم به زیرزمین و انبار را باز می کنم . آنقدر روی کاناپه قدیمی بالا و پایین می پرم تا از گرد و خاک سرفه ام بگیرد . بعد هم ساعت ها می نشینم آنجا و با میخ و چکش کاناپه را سرپا نگه میدارم تا کارم لنگ نماند . ![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

