تمام لباس هایم را با عجله داخل چمدان کوچک قهوه ای رنگ جمع کرده بودم . زیپش را به زور بستم . چمدان شکم آورده بود . بلیط قطار برای امروز صبح بود . تصمیم را گرفته بودم . میخواستم تمام زندگی ام همان یک چمدان باشد تا هر وقت خواستم و اراده کردم شلوار سفید دوران سربازی ام را پیدا کنم . آخرین باری که دنبال یک لباس بالای چهارپایه رفتم تا از کمد درهم و بر هم اتاق پیدایش کنم یک ساعت زمان برد و من از شدت سر درد مجبور شدم سراغ قفسه داروها بروم و از پیدا کردن آن لباس فراموش شده بگذرم . سال هاست که دیگر هیچ چیز را به راحتی پیدا نمی کنم . احساس می کنم تمام فضای خانه ام به خرت و پرت هایی اشغال است که هر وقت نیاز به یک کدام از آن ها دارم خودشان را مخفی می کنند . در کمد بالای ظرفشویی را که باز کردم گرد و خاک چشم هایم را سوزاند . به سرفه افتادم . دستم را به زور دراز کردم و قوطی سفید رنگ را برداشتم . بزرگ رویش نوشته بودم " سر درد " ، با سرعت از پشت قوطی پرید روی دست من و تا من به خودم بجنبم راهش را کج کرد و رفت پشت چوبهای کهنه کابینت داروها مخفی شد . از همان سوسک هایی بود که نه کوچکند و نه بزرگ . حوصله این که تمام قفسه را برای آن مهمان ناخوانده خالی کنم را نداشتم . رهایش کردم به حال خودش . میدانستم اگر حوصله کنم و تمام داروها را بردارم ، آن پشت بیشتر از یک سوسک خواهم یافت . یکی از آنها را دیشب دیده بودم . از شیار نازک میز تلویزیون شاخک هایش را برایم تکان می داد و من باز هم کاری به کارش نداشتم . فکر می کنم توانسته ایم در تمام این سال ها در کنار هم زندگی کنیم . سال هایی که تمام زندگی ام شده بود نوشتن . آن زمان که اولین روزنامه شهر در آمده بود و من هر روز مجبور بودم با داستان و شعر و مقاله صفحه های آن را پر کنم ! بعد ازآن که اوضاع سیاسی کشور تغییر کرد و حکومت نشر هر گونه روزنامه و مجله را غیر قانونی اعلام کرد من هم بی کار شدم . دیگر در خانه می نشستم و برای خودم داستان ها می نوشتم . تمام داستان هایم را هم آخر هر ماه به زور داخل سطل زباله جا می دادم و با فشار و زحمت درب سطل را می بستم و می گذاشتم بیرون. بعضی اوقات شروع می کردم به شعر گفتن و احساساتی می شدم اما به خودم که می آمدم شعر هایم را سوزانده بودم . بعد از آن که اوضاع کشور آرام تر شد و مهاجرت به کشور همسایه آزاد ، تصمیمم را گرفتم تا به آن جا سفر کنم . بلیط قطار گرفته بودم . لباس هایم را با عجله داخل چمدان کوچک قهوه ای رنگ جمع کردم . حالا دیگر موقع رفتن بود . درست همان جا وسط اتاق نشیمن ایستادم و دور وبرم را خوب نگاه کردم . سوسک ها از قفسه داروها تماشایم می کردند . کمد چوبی آن گوشه اتاق تمام خاطرات کودکی ام را جلوی چشمانم آورد . اولین باری که بزرگترها آن جا دور میز نشسته بودند و پاسور بازی می کردند . دود پیپ و سیگار برگ اتاق را برداشته بود . از همان بچگی بوی پیپ را دوست داشتم . تمام بازیگرهای بزرگ آن روزها در فیلم هایشان سیگار و پیپ می کشیدند و با حالت خاصی دودش را هوا می کردند . من از تمام شکلک های روی ورق های پاسور شیفته جوکر شده بودم . یادم می آید یکی از دوستان پدرم برای اینکه به کارت ها دست نزنم و مزاحم بازیشان نشوم گفته بود که جوکر بچه هایی که به پاسورها دست می زنند شبانه می دزدد . و همان یک کلمه برایم کافی بود تا سالها وقتی که شب می شد جرات چشم روی هم گذاشتن نداشتم . همیشه شب ها به آن کمد چوبی روبروی تختم خیره می شدم . هر لحظه احساس می کردم جوکر از پشت آن کمد چوبی ظاهر خواهد شد . آخر یک بار ورق جوکر را انداخته بودم آن پشت و دستم به آن نمی رسید تا خلاص شوم . داشتم از خانه ای می رفتم که تمام سالهای زندگی ام را آن جا گذرانده بودم . پدرم در جنگ کشته شد و مادرم هم خیلی طاقت دوری او را نداشت و زودتر از آن که فکرش را می کردم تنهایم گذاشت . به سوسک ها خیره می شوم و نگاهشان می کنم . انگار که آن ها هم از رفتن من خوشحالند . تا ایستگاه قطار پیاده می روم . تمام سنگ فرش های خیابان را می شمارم . صدای کشیده شدن چرخ های چمدان روی زمین از صدای آمدن قطار چیزی کم ندارد . هر لحظه امکان دارد چرخ هایش از جا در روند . پرچم های سرخ بالای تمام تیرهای چراغ برق برافراشته شده اند . عکس حاکم تازه به حکومت رسیده هم همه جا دیده می شود . خیابان های شهر خیلی وقت است که همین طور به حال خود رها شده است . کاغذها روی زمین با وزش باد پاییزی بالا و پایین می روند . پوسترهای سرخ رنگ با آن لوگوی عجیب و غریب . تمام بلندگوهای شهر موسیقی خاصی را پخش می کنند . سوار واگن که می شوم یک لحظه احساس می کنم دلم تنگ می شود برای اینجا . برای چمن های روبروی خانه قدیمی ما . برای پیرمرد همسایه و غرغر هایش . برای آرشیو روزنامه ها و مجلاتم که حالا در خانه رهایشان کرده ام . برای سوسک های سیاه قفسه داروها و برای کارت جوکری که هنوز هم آن پشت کمد چوبی است و من جرات برداشتنش را ندارم . من نویسنده کتاب - پرچم های برافراشته در خیابان کاغذی – پر فروش ترین کتاب سال هستم . کتابی که بعد از آمدنم به کشور همسایه که حالا شده است کشور خودم نوشتم . بعد از آمدنم به اینجا با مقدار پولی که پد
فاصله بین من و سنگری که تو در آن افتاده بودی چند متر بیشتر نبود . اما چه می شد کرد . نمی توانستم حرکتی کنم . کوچکترین حرکتی باعث می شد هم من را به رگبار ببندند هم تویی که آنجا نیمه جان افتاده بودی . سرت را به حالت سجده روی زمین گذاشته بودی و خون بود که سجاده ای خیالی ساخته بود برایت . بغض گلویم را گرفته بود . دوست داشتم خاطره های خوب و شیرین و خاطره های تلخ روزهای اول مدرسه و شروع فصل پاییز از همان روزها در ذهن می مانند تا به امروز . یاد آوری اتفاق های کوچک و قابل لمس آن روزها آن حس خوب کودکی با آن ذهن بی دغدغه و آرامش خیال را دوباره زنده می کند . دنیای سفید و آرام آن روزها که دل نگرانی هایش جا گذاشتن کتاب ریاضی بود و انجام ندادن تکلیف آن روز که ناخواسته فراموشش کرده بودیم . برنامه های هفتگی مقوایی با تبلیغات و عکس های جور و واجور ، پاک کن های دورنگ قرمز و آبی ، جامدادی های آهنربایی ، کیف های کوله ای و دو بنده و لیوان آب خوری و خیلی چیز های دیگر . فصل سرمای پاییز و زمستان کلاه و شال گردن همه ما دانش آموزان آن دوران دست بافت مادران مهربان بود . تا آن روزی که کلاه های بافتنی حاضر و آماده که تازه از راه رسیده بود در بازار فراوان شد . نقاب هم داشت و تا روی دهان و گلو را هم می پوشاند . هرچند من هیچ وقت آن ها را دوست نداشتم . به هر حال کلاه دست بافت آبی رنگ مادر را بچه ها دیگر مثل قبل دوست نداشتند . کلاه های مشکی و سبز نقاب دار کم کم وارد مدرسه ها شدند . با آن منگوله های عجیب و غریب که بیشتر بچه ها آن را قبل از استفاده قیچی می کردند . چکمه های ساق بلند با آن طراحی منحصر به فرد کفش ملی هم مایه فخرفروشی در زمستان بود و چقدر کم نبودند دانش آموزانی که در زمستان کفش هایشان پرآب می شد حتی با وجود کیسه های نایلونی که پایشان را پوشانده بود . روز اول که وارد مدرسه شدم ،اولین چیزی که برایم جالب بود وسعت حیاط مدرسه بود و ناخودآگاه شروع به دویدن کردم . حیاط مدرسه همیشه خاطره انگیز ترین بخش مدرسه است . جایی که زنگ های تفریح برای هم رویابافی می کردیم ، جایی که دعوا می کردیم ، ج در تمام این سال ها که ما درس خواندیم و نخواندیم ، با معلم کلاس دوم ابتدایی جر و بحث کردیم ، خودمان را به مریضی و بد احوالی زدیم ، مادر های مهربانی بودند که همراه با ما درس خواندند و با معلم کلاس دوم ابتدایی هم جر و بحث کردند و بد احوالی های ما را جدی گرفتند . با ذوق و شوق کلاه بافتنی آبی رنگ کاموایی با خط های سیاه بافتند که با بی رحمی آن ها را دوست نداشتیم . تغذیه هایی که صبح به صبح در کیف های ما گذاشتند . تخم مرغ ها ی آبپز شده در ظرف در دار با آن نان های بریده بریده شده در کنارش و یا نارنگی و خیارپوست کنده که ما آن هارا هم ندیدیم و ساندیچ های کالباس بوفه را خوردن نشانه ای بود برای مرد بودنمان و بزرگ شدنمان . امروز من و تو و خیلی از دوست های فراموش شده آن روز بزرگ شدیم و دانشگاه رفتیم . دیگر کلاه و شال گردنمان را از بازار تجریش می خریم و روزها را بدون تغذیه سر می کنیم . شاید این تقدیر است که هنوز هم اول مهر من در مدرسه هستم و در حیاط مدرسه . نگاهم به تک تک بچه هایی است که در حیاط روبه روی مدیر ایستاده اند و هیجان زده مشغول خیال بافی اند و می دانم که به حرف های مدیر گوش نمی دهند . خط اول صف بوی امید می دهد . بوی زندگی . طلوع 1 . نگاهم که آن طرف تر می رود ، روی سکوی بالای پله ها که درب ورودی مدرسه آنجاست ، مادر هایی را می بینم که نگاهشان با نگرانی فرزندشان را رها نمی کند . انگار که فرشته هایی را می بینند که بال دارند . مراسم تمام می شود . مادرها به اصرار ناظم می روند . دانش آموزان از زیر طاق قرآن راهی کلاس می شوند . من آخرین نفر با دوربین در حیاط ایستاده ام . دوربینم را روی چشم راستم میگذارم و راه میافتم به سمت طاق قرآن . سرم را پایین می گیرم . در مرکز تصویر یک چیز توجه ام را جلب می کند . جعبه ی کارتنی که بابای مدرسه آنجا گذاشته . روی آن نوشته شده " اجناس گمشده " . و من میدانم که تا پایان امسال تحصیلی چقدر کلاه و شال گردن های کاموایی گم می شوند . دست بافت های دست های مهربان مادر . پینوشت : به عنوان یک پیشنهاد دوست داشتم دیگر دوستان وبلاگ نویس هم درباره پاییز و مدرسه بنویسند و لینک کنند . احساس می کنم این نوشته ها در کنار هم زیبایی خاصی خواهند داشت .من و دوستانم یک بار این کار را با نوشتن بهاریه انجام دادیم . مهرنامه ۱ : من مجید ۲۱ سال پیش به مدرسه رفتم ، مجید فراهانی - چای قند پهلو مهرنامه ۲ : دبستان ، عرفان - دوست مهرنامه ۳ : و.... باز آمد بوی ماه مهر... ماه مهربان ... ، مژگان - نویسنده مهمان مهرنامه ۴ : خاطرات اول دبستان ، استاد مجید حسینی - کلاس هنر مهرنامه ۵ : به مدرسه باز نخواهم گشت،هرگز! ، بهار شوقی- بالاخونه من مهرنامه ۶ : درس و مدرسه، بهار - خاطرات من روی صندلی سبز رنگ پلاستیکی درست همان گوشه خلوت سالن نشسته بودم . روبرویم چند شانه سیاه رنگ بودند که بالا و پایین می رفتند و مدام به هم دلداری میدادند . کنجکاو شدم ، فهمیدم که تمام غصه شان رساندن خبر به فرد غایبیست که اگر بداند دانسته های آن ها را حالش بد می شود . بدتر از حال آنها . حالم بد شد . بلند شدم و خط رنگی سالن را گرفتم و سر به پایین شروع کردم به قدم زدن. قدم هایم را میشمارم . کف سالن از رنگ و رو افتاده است . سرم را بالا میاورم . مرد سیاه پوش از کنارم رد می شود .بطری های آب معدنی را در دستش دیدم . به سمت همان آدم های سیاه می رفت . صورتش سرخ شده بود . چشمانس خیس . به راهم ادامه میدهم . صدای مهتابی های نیمه سوخته آزارم میدهد . از کنار بخش مراقبت های ویژه رد می شوم . توی شیشه خودم را می بینم . انگار که چشم های من هم سرخ است . خسته به نظر میایم . صورتم را خیلی وقت است که اصلاح نکردم . موهایم بلند تر از همی از همان روزهای اول که فکرم میرفت برای خودش پرواز کند ، دور و بر سی سالگی پیدایش می کردم .کابوس روزهایی که همه آرزوها یم را بر آب رفته می بینم . کنار آتش که شعله هایش بر هیزم های بیچاره تازیانه میزنند . تو آنجا روبرو نشسته ای و من نگاهم از موج دریا و هوای مه گرفته و ماهیگیرهای چکمه پوش به تو بر میگردد . نگاه تو آنجا منتظر نگاه من بود . هوای تاریک ساحل . شبنم روی صورت ساحل نشینان دور آتش . صدای آواز دوست خوش صدا . آن موقع هنوز اون سالها مردم خیلی به هنرهای نمایشی مثل تئاتر اهمیت نمیدادن . یادمه تلویزیون هم کمتر میدیدن . چه برسه به سینما و تئاتر . من و چند نفری از دوستان که تازه درسمون تموم شده بود با هزار امید و آرزو دور هم جمع شده بودیم و یک گروه را تشکیل داده بودیم و اسمش هم شده بود کرگدن . این اسم عجیب و غریب هم از نمایشنامه اوژن یونسکو برداشته بودیم . به نظرمون تنها اسمی بود که کمتر کسی به خودش جرات اظهار نظر می داد . با هزار بدبختی و رو انداختن به کلی آدم گردن کلفت که یقه پیرهنشون را طوری بسته بودن که مبادا دکمه ای بی کار نباشه ، یکی از سالن های شهر را برای ده شب در اختیارمون گذاشتن . قرار بر این بود که اگر مردم در این ده شب از نمایش راضی بودند ما هم ادامه کار بدیم و اگرنه باید بی خیال سالن نمایش می شدیم . اگر بی خیال سالن نمایش می شدیم باید بی خیال تمام آرزوهامون می شدیم و از فردا میرفتیم سر زمین های پدرمون و سیب زمینی می کاشتیم . هر روز صبح با بچه ها قرار میذاشتیم سر میدون تا با مینی بوس محسن آقا بریم به شهر و از آنجا هم بریم سر تمرین تئاتر . پدر و مادرمون هم پز این را میدادن که بچه هاشون درسشون تموم شده و کار اومده سراغشون و صبح به صبح میرن سرکار شرافتمندانه و آخر ماه هم که میشه با کلی خرت و پرت و جیب های پر از پول از سر کار بر می گردن . حالا بعد از این همه سال درس خوندن برامون خیلی سنگین بود که بر گردیم و سر بالا کنیم و بگیم که حق با شما بود . با خندوندن و دلقک بازی رو صحنه زندگی نمی چرخه . آقاجون بنده خدا همیشه می گفت که پول یه حلب روغن و یه کف دست نون سنگگ و شیر خشک را در آوردن به این راحتی ها نیست . پیرمرد حق داشت . همین که حرفشون به ظاهر اشتباه از آب در اومده بود و میدیدن که ما هر روز میریم سر کار خوشحال بودن . نمایشنامه اولمون یه کمدی بود و اسم نمایش هم بود "دردسرهای دوستی با یک مگس " . دو بازیگر اصلی داشتیم و دو نفر دیگه از بچه ها هم پشت صحنه مسئول نور و صدا بودند . کلی صندلی و میز و تیر تخته از سمساری ها جور کرده بودیم . یه کاناپه بزرگ داشتیم که بعد از هر تمرین کلی با میخ و چکش میافتادیم به جونش تا برای تمرین بعدی کارمون لنگ نمونه . آرش نوباوه انقدر روی کاناپه بالا و پایین می پرید که چیزی از اون نمونده بود . تصمیم بر این شد که از فردا صحنه آرش را تمرین نکنیم تا حداقل روز اول اجرا بدون کاناپه نباشیم . داستان نمایش از این قرار بود که شخصیت اصلی نمایش صبح که از خواب بیدار می شد و می رفت توی آشپزخونه متوجه حضور جناب مگس می شد . از اونجایی که آقای نقش اول نمایش دل رحم بود قصد کشتن مگس را نداشت . این شد که داستان دوستی یک آدم رویا پرداز با مگس از خدا بی خبر شروع می شد و باید در چند پرده تماشاگر را روده بر می کرد واگر نه آرزوهای ما بر باد !! . نقش مگس را من بازی می کردم . لباس سیاه رنگی که با کلی ذوق هنر ی برای اون دو تا بال هم درست کرده بودیم را می پوشیدم . از اونجا که من ریزه میزه تر بودم افتخار مگس شدن به من رسیده بود . درست دو روز مانده به نمایش خبر رسید که یک گروه نمایشی کمدی توی دو تا سالن اونورتر قراره یک ماهی اجرا داشته باشند . تئاتری خوش آب و رنگ تر با کلی بازیگر و نوازنده تراز اول . شب اول اجرا تمام شد . پنج تماشاگر بیشتر نداشتیم . پیرمرد سرایدار تالار عروسی همسایه ، و یک خانواده چهار نفره که بیشتر مشغول خوردن نون و گوشکوبیده خودشون بودن تا تماشای آرش نوباوه که بالا و پایین می پرید و خیس عرق شده بود . شب های بعدی نمایش چند نفر از دوستان پیرمرد چند وقت پیش بود با موتور پیچید جلوی من و با کلی سلام و احوال پرسی شروع کرد به خوش و بش کردن .نشناختمش . خیلی فرق کرده بود .اینکه قیافش مردونه شده بود و یا ریش بلندش روی صورت لاغرش بد جوری تو ذوق می زد خیلی برام هیجان انگیز نبود . بعد از کلی سبک و سنگین کردن ازش پرسیدم که " ببخشید من اسم شما را فراموش کردم " با تعجب به من نگاه کرد و سعی کرد پوزخند دوستش که ترک موتور نشسته بود را تحمل کنه " باقری ام " . تابستون سالی که اسباب کشی کرده بودیم خیابان چراغ گاز و کلی خوشحال بودیم که بعد مدتی ما هم رنگ تهرون را دیدیم ، یادم میاد که با بچه های محل خیلی عیاق نشده بودم . تمام سرگرمی من شده بود دوچرخه آبی رنگ کوچکم که کلی مایه مباهات و فخرفروشی من بود به بچه تهرونی های پر مدعا . برای اولین بار آنجا بود که من باقری را دیدم . یادم میاد همیشه سر کوچه درختی با دو سه تا از دوستای قدبلندش تکیه می دادند به دیوار و هر وقت من گذرم به آنجا می رسید من را با انگشت اشاره نشان می دادند و بعد هم شروع می کردند به خندیدن . نه خندیدن معمولی خودشون . نه . بعد از چند باری تحقیر شدن تازه دوزاری ام افتاد که ادای خندیدن من را در میارن و به قول خودشون همه سی و دو تا دندونشون را نشون من میدادن . سال ها گذشت و هم من بزرگ شدم و هم باقری . حالا دیگر باقری اینقدرها هم قد بلند نبود . کنار هم که می ایستادیم فاصله شانه های من با شانه های اون به چهار انگشت نمی رسید . هم باقری یادش رفته بود ادای من را در بیاورد و هم من برایم دیگر اهمیتی نداشت . دبیرستان محل ثبت نام کرده بودیم . روز اول مهر بود . شده بودیم یک عده لاغر مردنی با پیراهن های آبی نفتی که به زور رفته بود توی شلوار پارچه ای سیاه . دسته جمعی با کیف و کتاب راهی مدرسه شدیم . یادم میاد که یکی از آرزوهام این بود که با باقری و سنگانی هم کلاس نشم . سنگانی بنده خدا حال و روز خوشی نداشت . یعنی یک جورایی شده بود مراد باقری و اگر دستور میشنید که با آجر سر خودش را بشکند دریغ نمی کرد . سنگانی نقش کتک زن معلم ها را هم بازی می کرد و به جای اینکه معلم به خودش سختی بدهد کافی بود دستور مجازات و نحوه کتک زدن را به او میداد تا کار دانش آموز درس نخوانده را یک سره کند . همکلاس که شدیم به کنار ، سه سال دبیرستان را هم با هم بودیم . سال سوم دبیرستان من بزرگتر شده بودم و سیبیل هایم پر پشت تر . چهار انگشت هم شانه هایم از شانه های باقری بالاتر بود . یک بار سر بازی فوتبال توی حیاط مدرسه با هم بگو مگو کردیم . از آنجایی که آقای میرزایی از پشت پنجره خیره شده بود به من و باقری ، نه من جرات دعوا داشتم نه اون . دست باقری را گرفتم و بردمش بیرون حیاط . همه بچه های کلاس هم دنبال ما را افتاده بودند . یوسفی بنده خدا اینقدر به من اصرار کرد که دعوا نکنم که از نفس افتاد . چاق بود و از ما عقب افتاد . به معرکه که رسیدیم اول خیال بچه ها را راحت کردم که نیتم از این همه پیاده روی صحبت کردن است و گذاشتن کنار همه اختلافات من و باقری . یادم می آید که اینطور شروع کردم ، دستم را روی صورتش گذاشتم و گفتم " ببین پسر جون .... " صدای سیلی ای که زدم به صورتش همه را ساکت کرد . دستم درد گرفته بود ولی خوشحال بودم . انگار که تلافی همه خنده های سر کوچه درختی و استرس هم کلاس شدن با باقری و سنگانی با همین سیلی در آمده باشد . خنک شده بودم . اینکه بعدش من هم خوردم و هم زدم مهم نبود . مهم همان سیلی اول بود . حالا بعد از همه این سال ها برایم عجیب بود که باقری را ببینم و اسمش را فراموش کرده باشم . و شاید عجیب تر اینکه اون بنده خدا برای سلام و احوال پرسی پیش قدم شده بود . بعد از آن سیلی و کتک کاری با باقری کاری نداشتم . در حقیقت اون دور و بر من نمی چرخید و با من کاری نداشت . بعد از کلی صحبت کردن و یاد بچه محلی های قدیمی کردن ، موتورش را روشن کرد و رفت . پاهایم را نگاه می کردم که به نوبت از هم جلو میزدند . من فراموش کرده بودم . و چقدر راحت کابوس های گذشته از ذهنم پاک شده بودند . بوی بادمجان سرخ شده و روغن سوخته حالم را به هم می زند . ظرف های تلنبار شده تو ظرف شویی ، از آن طرف هم صدای ونگ ونگ و جیغ و داد بچه ها که معلوم نیست سر چی دعواشون شده . حالم به هم می خورد از این زندگی . آرزوهای جوونی ، تمام اون چیزایی که می خواستم و نشد . شروع می کنم به شستن ظرف ها . شیر آب که باز میشه و من شروع می کنم به سابیدن ظرف و ظروف ، انگار که تمام فکر و خیالات میان جلوی چشمام . گذشت زمان را نمی فهمم . حواسم پرت می شود . یک نوازنده پیانو ، یک نویسنده ، شاعر ، استاد دانشگاه ، روانشناس بالینی و خیلی از من هایی که حالا دست نیافتنی هستند . شاید این همان چیزی بود که خودم خواستم . خدا همه راه ها را جلوی پام گذاشته بود و این من بودم که انتخاب کرده بودم اینجا باشم . درست رو بروی ماشین لباسشویی که آب از جای نرم کننده شر شر می کنه روی زمین آشپزخونه . بچه ها را آرام می کنم . می نشینم روبروشون و شروع می کنم به قصه گفتن ، قصه آدم هایی که توی زندگیشون همه چیز دارن ، همه اون چیزایی که من می خواستم داشته باشم و حالا ندارم . یادم می آید که خانم همسایه بالایی بعد از ظهر دیروز نذری آورده بود و من گذاشته بودم توی یخچال . می روم توی آشپزخانه . زیر بادمجان ها را قبلا خاموش کرده بودم . دکمه ماشین لباسشویی را می زنم تا شاید شرشر آب قطع شود . باید به نمایندگی اش زنگ بزنم . در یخچال را باز می کنم . تو یخچال درست کنار سبد گوجه فرنگی ها ، ظرف آبی رنگ آش رشته را بر می دارم . گرمش می کنم . میروم توی پذیرایی کنار بچ "تا حالا آش را با ماست خوردین !؟" بچه ها با تعجب به هم نگاه می کنند و ریزریز می خندند .بلند میشم میرم ماست را از یخچال میارم . یک قاشق ماست را اضافه می کنم به ظرف آش . قاشق اول را که می خورند نگاهشان می کنم انگار که دوست داشتند . براشون تعریف می کنم که مادربزرگ خدابیامرزشون همیشه آش را با ماست می خورده ! یکی یکی بلندشون می کنم و می برم توی اتاق خواب . روی تخت دراز می کشند و من پتو را آرام می کشم تا زیر چانه شان و یک تای کوچک هم می زنم . چراغ خواب را روشن می کنم و از اتاق بیرون می روم . روی یکی از کاناپه های پذیرایی لم میدم و کتابم را می گیرم جلوی صورتم و شروع می کنم به خواندن . یک ماهی است که هنوز به صفحه 50 رمان هم نرسیدم . نمی توانم ادامه دهم . کتاب را می بندم ، بلند می شوم و میروم توی آشپزخانه . انگار که حالم بهتر شده . دکمه ماشین لباسشویی را میزنم . زیر بادمجان های نیمه سرخ شده را روشن می کنم . شروع می کنم به خشک کردن کف آشپزخونه . فکر و خیالات از سرم افتاده . باز هم هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که کی و کجا بود که می خواستم یک روزی اینجا باشم . درست رو بروی ماشین لباسشویی . فردا باید با نمایندگی ماشین لباسشویی تماس بگیرم . نمیدونم از کجا خبر دار شده بود که من هر شب اون ساعت ، اونجا پاتوقمه ! ولی جوابش هر چی که بود خوشحال بودم از دیدنش . نشسته بودم پشت میز ته کافه ! روزنامه رو جلوی صورتم گرفته بودم تا توجه ام رو بهش مخفی کنم مثل همیشه ! . کم کم جلو اومد و بالای سر من ایستاد . " سلام ... خوبی !؟ " دیگه نمی شد آن احساس پر تلاطم رو پنهان کرد. روزنامه رو کنار گذاشتم و از جام بلند شدم ! " سلام! از این طرفا!؟ ، تو که عادت نداشتی ... چ چه بی خبر ! " لبخند تلخی تحویلم داد و آرام نشست رو به روی من . نشستم . نگاهش آن نگاه سال های پیش نبود . از بعضی دوستانش که هنوز با هم در ارتباط بودیم شنیده بودم که برگشته ایران . باور نکرده بودم . رم برایم به ارث گذاشته بود زندگی جدیدی را شروع کردم . دیگر آن آدم ژنده پوش قدیم نبودم . صبح ها قهوه می خوردم و موهایم را شانه می کردم . آخر هفته ها تمام لباسهایم را داخل ماشین لباسشویی که تازه خریده بودم می ریختم و بعدازظهر هم آن ها را اتو می کردم . شغل جدیدی پیدا کرده بودم و در نشریه ادبی و پر فروش ترین نشریه ماهنامه در شهر . نقد داستان می نوشتم و کم کم با اعتماد جناب سردبیرشروع به نوشتن داستان های کوتاه سریالی کردم . کلی برای خودش طرفدار پیدا کرده بود آن صفحه داستان . سال ها گذشت تا توانستم نوشته هایم را جمع آوری کنم و در کتاب - پرچم های برافراشته در خیابان کاغذی –به چاپ برسانم . کتابی که هم زندگی نامه ام بود و هم تمام خاطرات من از آن سالهای عجیب . از روزنامه ای که تمام ذوق و شوق آن روزهای من بود . خانه قدیمی ام را توسط یکی از دوستان فروختم . نمیدانم حالا صاحب خانه جدید از دست جوکر پشت کمد چوبی جان سالم به در برده یا نه ! چند وقت پیش که در خیابان اصلی قدم می زدم و از دود پیپ در هوای سرد زمستان ذوق زده بودم . داخل کتابفروشی شدم . سریع رفتم سراغ کتاب های تازه به چاپ رسیده . یکی از آن ها را برداشتم و ورق زدم . چند خطی که خواندم بلند شروع کردم به خندیدن . نگاه آدم های دور وبرم خجالت زده ام نمی کرد . همان طور بلند می خندیدم و پول کتاب را حساب کردم . در خیابان اصلی قدم می زدم و می خواندم . خوشحال بودم که نوشته هایم که به زور در یک سطل جا می شدند حالا در یک کتاب به نام نویسنده دیگر در دستان من است . برایم مهم نبود که نویسنده شخص دیگری است . خوشحال بودم که نوشته های آن روزها را دوباره می خوانم . خودم می دانم که این مزخرفات را من نوشتم . خنده ام نا خودآگاه قطع می شود . کتاب را می بندم . کنار پل می ایستم و رودخانه بزرگ شهر را نگاه می کنم . تک تک لحظات زندگی ام از جلوی چشمانم با سرعت عبور می کنند . به آن روز فکر می کنم که تمام لباس هایم را با عجله داخل چمدان کوچک قهوه ای رنگ جمع کردم و زندگی ام را از نو آغاز کردم . به همان تصمیم درست . به آن پرچم های برافراشته در خیابان کاغذی که زندگی ام را دگرگون کرد .
![]()
زانوهایش یکی در میان خالی می کردند . به کمک عصا راه می
رفت . در نگاه اول نمی توانستی در مورد او قضاوت کنی . به هر حال در دیدار
اول متوجه عقب ماندگی اش می شدی اما درون او انسانی بود که از همه ما بیشتر
می فهمید . آن شب من از پشت پنجره رضا به خیابان نگاه می کردم و او آدم
هایی را نشانم میداد که با سرعت در حال دویدن و نرسیدن بودند . دانشجوی کیف
به دست آن طرف خیابان ، راننده تاکسی زرد رنگ که به سیگارش پک می زد و
دخترهای نوجوان که ریز ریز می خندیدند . آن شب رضا شهر را از پشت آن نگاه مضطرب به من نشان داد . نگاه یک انسان عقب مانده ذهنی . کیک
را بریدیم و کادو ها را باز کردیم . رضا آن شب کمی خوشحال تر بود . و این
خوشحالی پدر و مادرش را سر ذوق آورده بود . درب را پشت سرم بستم . دکمه های
پیراهنم را یکی یکی باز کردم . خوابم نمی برد . دکمه پیغام گیر تلفن
رافشار دادم . " سلام میدونستم باز هم امشب دیر میای خونه . خواستم بهت بگم
قرار فردامون یادت نره . این دفعه اگر بخوای به یه بهونه ای .. " درب
کشویی تراس را باز می کنم . صدای پیغام گیر تلفن را نمی شنوم . برمی گردم و
از پشت شیشه به داخل نگاه می کنم . چراغ چشمک زن پیغام گیر هنوز روشن و
خاموش می شود . هوای بارونی و مه گرفته ی دلچسبی است . دستم را در جیبم می
کنم و پاکت سیگار را بیرون میاورم . چراغ های شهر خاموش و روشن می شوند .
در خیابان های شهر نورهای زرد رنگی در حال حرکتند . نمیدانم رضا بالای سر
من پشت پنجره ایستاده است و یا کرم های در هم لولیده را به حال خودشان رها
کرده . به فردا فکر می کنم . به شهری که با روشنایی شلوغتر می شود . آرامش
این ساعت را به خواب ترجیح می دهم . دود سیگار در میان قطره های باران محو
می شود . ![]()
فریاد بزنم که مرد سرت را بالا کن که من در نگاهت امید زنده بودن ببینم . اما نمی شد . تصمیم خودم را گرفتم . قرآن کوچک جیبی ام را بوسیدم و روی پیشانی ام نگاه داشتم . آماده شدم برای دویدن به سمت سنگر تو . نفسم را حبس کردم . چشمانم را بستم . بلند شدم و تا آنجایی که در توانم بود دویدم . صدای تیربار دشمن هنوز در گوشم می پیچد . هنوز هم تک تک ترکش ها را در پایم حس می کنم . ویلچرم را به زور حرکت می دهم به کنار پنجره اتاق . کوچه را نگاه می کنم . آسفالت نو و ساختمان های نو ساز با درب پارکینگ خودکار . یاد کوچه خاکی قدیمی می افتم که من و تو آنجا آرزوی قهرمان شدن در سر داشتیم . پرده را می اندازم . سرت را خودم از روی زمین بلند کردم . به من نگاه می کردی اما دیگر توان صحبت کردن نداشتی . ترکش های تیر بار استخوان پایم را خرد کرده بود . دیگر توان نگه داشتنت را نداشتم . سرت را آرام روی زمین گذاشتم . پلک هایم سنگین می شد . کنارت دراز کشیدم . صدای عرب زبان های بعثی هر لحظه نزدیک تر می شد . قرآن کوچکم را از جیبم بیرون میارم و عکس تو بغض آن روز را دوباره زنده می کند . و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاءُ عند ربهم یرزقون . و گمان مبر آنان كه در راه خدا كشته شده اند، مردگانی هستند، بلكه آنان زنده و در بارگاه پروردگارشان بهره مندند.![]()
ایی که دوست های جدید پیدا می کردیم غافل از اینکه زود فراموششان خواهیم کرد . دیوار نوشته هایی که نشان می داد کلاس اول باید کجا صف ببندد و کلاس های دیگر کجا . طلوع 1 ، طلوع 2 ، ایثار 1 و ... . هر سال که یک خط عقب تر می رفتیم احساس بزرگتر بودن می کردیم . همه آن خط ها حقیقت پایان روزهای سفید کودکی بود تا رسیدن به خط پایان کنار درب خروجی مدرسه ابتدایی ! .
![]()
شه است . حواسم به آدمهای پشت شیشه نیست . بخش مراقبت های ویژه را مثل راهرویی مارپیچ درست کرده اند و سهم هر بیمار پنجره ای است شیشه ای که دلبسته هایش نگاهش می کنند . تا انتهای مارپیچ نمی روم . نمی توانم بروم . تکیه می دهم به دیوار تنهای انتهای سالن . درست همانجا کنار آسانسور . کاغذهای روبروی آسانسور را نمی توانم بخوانم . میروم جلوتر و با دقت بیشتری نگاه می کنم . التماس گونه اند . یک خواهش . مشخصات فرد بیمار . من فلانی اینقدر ساله احتیاج به عمل پیوند استخوان . همه شان جوانند و نوجوان . در صورت تمایل با شماره تلفن زیر تماس حاصل فرمایید . ... ساله و با این مشخصات گروه خونی . چند بار می خوانم . ناخودآگاه موبایلم را از جیبم بیرون میارم . دستم را میبرم روی دکمه های شماره گیر موبایل . درب آسانسور باز می شود . مردی درشت اندام با عجله به بیرون میدود . تنه اش به تنه ام می خورد . موبایلم پرت می شود روی زمین . ترسیده ام . خم می شوم و باتری را بر میدارم و همان طور نشسته در گوشی را جا میزنم . روشنش می کنم . بلافاصله زنگ می خورد . باید بروم ، با عجله از سالن میدوم بیرون . درب های اتوماتیک باز می شود . هوای سرد محوطه بیمارستان مثل شلاق روی صورتم مینشیند . نمیدانم ساعت چند است . اورکتم را محکم می بندم . سرفه می کنم . تمام آن شب به کاغذهای روی دیوار فکر می کردم . آیا کسی پیدا میشود که جرات پیدا کند و تماس بگیرد . چقدر سخت بود خواندن التماس روی کاغذهای روی دیوار . دیوار نوشته های تلخ اما امیدوار . آن ها امید دارند به زنده ماندن . برای زندگی در کنار همه دلبستگانشان . چشمانم را می بندم . عقب عقب راه می روم و از کاغذها فاصله میگیرم . تکیه میدهم به دیوار تنهای گوشه سالن . همانطور عقب عقب خطها را می بینم . پنجره های شیشه ای با چشم های منتظر پشت آنها . صندلی سبز پلاستیکی . و شانه های سیاه بالا و پایین می روند . درب سالن باز می شود . سوز سرما داخل می آید . خواب از سرم می پرد . خدا خدا می کنم که شاید کسی با جرات تر از من پیدا شود و شماره تلفن را بگیرد . از پشت شیشه ها ی درب اتوماتیک به ساختمان تازه تاسیس پیوند مغز استخوان نگاه می کنم . احساس می کنم که انگار همه آنهایی که آنجا در آن ساختمان خوابیده اند ، منتظرند . آنها امیدشان شاید همان دیوار نوشته های تلخ است . ![]()
تا سی سالگی راه بسیار بود . دفترچه کوچک نقاشیم را گرفته بودی تا برایم نقاشی دلتنگی های کودکانه ات را بکشی . یک خط صاف سیاه ، کوهای هشتی شکل ، خانه کوچک با دودکش و تو و آنجا که سبزی چمنزارش آشنا نبود . نقاشی های من از تو بود و از تو بود و شاید کمی هم من . فرق می کرد رویای کودکیمان . دلتنگی هایمان اما از یک جنس بود .چقدر زود میگذرد . و چقدر تمسخر آمیز . ما در خیال زیستن با عمر نوح سر می کنیم . اما این لحظه همان لحظه ای است که زیستن من و تو برای آن است . نگاه من و تو و صدای آواز دوست خوش صدا . از آن روز به بعد صدایت نمیکنم . نگاهت می کنم . ساعت ها ، روزها و سالها . انگار که زمان سی سالگی نزدیک است . قرارمان همان جا در کنار صیاد های چکمه پوش .![]()
سرایدار تالار عروسی همسایه هم به نمایش اضافه شده بودند و اما خبری از خانواده چهار نفره نبود . تئاتر کمدی موزیکال کار خودش را کرده بود . ده شب به سرعت گذشت . و ما با ناامیدی شب آخر نمایش روی صحنه رفتیم . مثل همیشه همان تماشاگرهای ثابت . مشغول آماده شدن برای صحنه آخر بودیم . من یعنی مگس ، با خشونت آرش نوباوه یعنی همون آقای نقش اول دوست مگس کشته می شدم . همانطور که آرش روی صحنه دنبال من می دوید احساس کردم که صدای خنده های تماشاگر ان بیشتر از صدای خنده پیرمردهای با معرفت همیشگی است . همانطور که می دویدم یک لحظه نگاهم به محسن آقا خیره ماند که بلند بلند می خندید . از خوشحالی فراموش کردم که در حال اجرای نمایشم ، ایستادم ، بر روی صحنه زانو زدم و نگاهم در نگاه آقاجون گره خورد. سالن کم کم پر می شد از همه فک و فامیل و آشنای من و آرش که با مینی بوس محسن آقا این همه راه را اومده بودند تا نمایش ما را تماشا کنند . آن قدر ذوق زده بودیم که نمایش را از اول اجرا کردیم . آن شب زیبا ترین شب زندگی من و آرش بود . هرچند که آن سالن را بعد از ده شب از دست دادیم . اما آنقدر نوشتیم و تمرین کردیم که توانستیم در جشنواره تئاتر شهر شرکت کنیم . کم کم گروه ما شکل بهتری پیدا کرد و چند نفر بازیگر و نوازنده هم به ما اضافه شدند . و امروز نمایشنامه "دردسرهای دوستی با یک مگس " هنوز هم روبرویم در قفسه کتابخانه ایستاده است و به من نگاه می کند . کاناپه شکسته آن روز هم در انبار خاک می خورد و پارچه پوسیده اش برایم یادآور خاطره همان نمایش آخر است . هر وقت دلم می گیرد و ناامید میشوم کلید را بر میدارم و میروم به زیرزمین و انبار را باز می کنم . آنقدر روی کاناپه قدیمی بالا و پایین می پرم تا از گرد و خاک سرفه ام بگیرد . بعد هم ساعت ها می نشینم آنجا و با میخ و چکش کاناپه را سرپا نگه میدارم تا کارم لنگ نماند . ![]()
![]()
ه ها می نشینم ، تلویزیون را روشن می کنم . چند قسمتی است که ندیده ام یعنی وقت نشده که ببینم . سریال بدی نیست . ![]()
اما هیچ وقت فکر نمی کردم آن گرمای نگاهش اینچنین سرد و بی روح شده باشد . جوان خوشتیپ سفید پوش بالای سر من ایستاده بود و منتظر جواب . اما حواس من جای دیگری بود . "چی میل دارین قربان !؟ " نگاهش کردم " هر چی خانم میل دارن ! دوتا بیارید ! لطفا! " با همان صدای آهسته و پر آرامشش دو تا قهوه اسپرسو سفارش داد و من را از سایه پسر جوان خوش تیپ سفید پوش رها کرد ! هنوز هم عادت های گذشته ام را ترک نکرده بودم . به هر شی جاندار و بی جانی که در کنارش می ایستاد حسادت می کردم ! حسادت به معنای واقعی ! حتی حسادت به گارسون کافه . ازش دلیل برگشتنشو به ایران پرسیدم و اینکه چرا بعد این همه مدت یاد من کرده !! جلوتر آمد . آرنجهای دستش را روی میز گذاشت و دست هایش شدند تکیه گاه صورت زیبایش ! یاد گذشته ها افتادم . آن روزهای زمستان که خیابان شریعتی را پیاده از سینما فرهنگ تا خود تجریش بالا می رفتیم ." اومدم ایران تا خونه قدیمی پدرم رو بفروشم ! بر میگردم ! دوست داشتم یکبار دیگه ببینمت . توی همین کافه و پشت همین میز ! " برای یک لحظه بغض گلویم را گرفت . انگار که تازه فهمیده باشم دوری این همه سال را . میخواستم روبرویش زانو بزنم و گریه کنم . حرفی برای گفتن نداشتم . سرم را روی میز گذاشتم و سعی کردم از خواب بیدار شوم که ای کاش یک خواب باشد . من در حقش کوتاهی کرده بودم . توی همین کافه و پشت همین میز ! شاید با نگفتن هایم ! نمی دانم ! از صدای کشیده شدن صندلی چوبی کافه یک لحظه به خودم آمدم . باز هم آن نگاه آنجا ایستاده بود . همان نگاهی که سالها پیش از من جدا شده بود . برای یک لحظه ایستاد . شاید منتظر شنیدن حرفی از من بود . بغض اجازه صحبت کردن را از من گرفته بود . جوان خوش تیپ سفید پوش دو فنجان اسپرسو را روی میز گذاشت و رفت . و دیگر آنجا در کنار در کافه هیچکس نایستاده بود . هر شب همان جا پشت همان میز شده بود پاتوق تنهاییم و روزنامه ای که باعث می شد تنهاییم را کمتر حس کنم .![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |

